« آيا بزرگان مهاجران را بگذاريم و آن را به فرزندانشان بسپاريم ؟ » . سعيد گفت : « مگر نمىبينيد كه من مىكوشم تا خلافت را از بنى عبد مناف بيرون برم ؟ » و سپس بازگشت . « 1 »
نقل شده است كه او به سرايندگانى كه على را محكوم كرده بودند نپيوسته بود و ظاهرا مصلحت نمىديد كه او را به نفع طلحه يا زبير از خلافت محروم سازد . عبد الله بن خالد بن اسيد نيز همراه با سعيد بن عاص آنجا را ترك گفت ؛ مغيرة بن شعبه با پذيرفتن نظر او از اعضاى ثقيف حاضر در آنجا خواست كه با وى بازگردند . در ميان امويان ديگر ، فرزندان عثمان ابان و وليد ، « 2 » همراه با مروان كه ظاهرا نيّات شوم خويش را پنهان مىداشت ، به راه افتادند . « 3 »
اگر روايت عتبة بن مغيره موثّق باشد ، پس از اين توقف ميان آنان اختلاف شد كه به كجا بازگردند و از چه كسى يارى طلبند . زبير با فرزندش عبد الله مشورت كرد . او خواهان رفتن به شام بود ؛ در حالى كه طلحه با يار نزديكش علقمة بن وقّاص ليثى مشورت كرد ؛ او بصره را ترجيح مىداد . به هر تقدير آنان موافقت كردند كه به بصره روند . « 4 »
اين كه زبير و فرزندش دوست داشتند با معاويه متحد شوند ، امرى نامحتمل نيست .
طلحه و عايشه بىترديد با چنين انديشهاى مخالف بودند . البتّه به نظر مىرسد كه معاويه در اين خصوص پيشنهادهايى به زبير كرده بود . به گفتهء پدر ابو مخنف ، يحيى بن سعيد بن مخنف ، معاويه - احتمالا وقتى كه شورشيان مكه در بصره بودند - نامهاى به زبير نوشت و او را دعوت كرد كه در شام به او بپيوندد و قول داد كه خود او و طرفدارانش زبير را با عنوان خليفه به رسميت خواهند شناخت . زبير كوشيد تا اين دعوت را پنهان بدارد ، امّا طلحه و عايشه از آن باخبر و جدا هراسان شدند . عايشه با عبد الله بن زبير صحبت كرد ؛
هامش
( 1 ) طبرى ، ج 1 ، ص 3103 .
( 2 ) از بزرگترين پسر عثمان ، عمرو ، نام برده نمىشود . به نظر نمىرسد كه وى در جنگ جمل شركت كرده باشد .
( 3 ) در گزارش مشابهى از ابن سعد ( طبقات ، ج 5 ، ص 23 - 24 ) سعيد بن عاص چنين توصيف شده است كه در ملأ عام براى مردمى كه گرد آمده بودند خطبه مىخواند و سپس به مكه بازمىگردد ، همانجايى كه در طى جنگهاى جمل و صفين باقى مانده بود . عبد الرحمن بن عتاب بن اسيد ، پسر عموى عبد الله بن خالد در ميان كسانى بود كه رهسپار بصره شدند .
( 4 ) طبرى ، ج 1 ، ص 3104 .