تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جانشينى محمد ( ص ) ( فارسي ) — صفحة 173

مساهمون:

ص١٧٣
بر خطايى كه از آن استغفار توان كرد از توبه‌اى كه مايهء بيم باشد بهتر است . اگر خواسته بودى با توبه تقرب مىجستى امّا به خطا معترف نمىشدى . اينك انبوه مردم چون كوهها بردرند » . « 1 » به گفته عبد الرحمن بن اسود پس از آن‌كه عثمان به خانه رفت گفت تا در را گشوده نگه دارند و به درون رفت . مروان پيش او رفت و رأى او را بگرداند . پس از آن ، سه روز عثمان بيرون نيامد كه از مردمى كه به نزد او مىآمدند شرم داشت . « 2 » سرانجام به مروان گفت : « برو با آنها سخن كن كه من از سخن كردن با آنها شرم دارم » . مروان به سوى در رفت و گفت : « چرا چنين فراهم شده‌ايد كه گويى به غارت آمده‌ايد ؟ روهايتان زشت باد . . . آمده‌ايد و مىخواهيد ملك ما را از دستمان بگيريد ! از پيش ما برويد . به خدا اگر قصد ما كنيد كارى به سرتان مىدهيم كه خرسند نشويد و نتيجهء كار خويش را نيكو نشماريد . به منزلهاى خويش رويد كه ما آنچه را به دست داريم به زور وانمىگذاريم » . مردم بازگشتند . « 3 » على عليه السّلام با شنيدن اين خبر پيش عثمان رفت و گفت : « از اين پس با تو ملاقات نخواهم كرد . » « 4 » ماجراى سومين و آخرين سخنرانى عثمان كه در منابع از آن سخن گفته‌اند ، به گفته اسماعيل بن محمد ، نوهء سعد بن ابى وقاص بدين صورت بود كه : « عثمان به روز جمعه به منبر رفت . . . يكى برخاست و گفت : « مطابق كتاب خدا رفتار كن . » عثمان به دو گفت : « بنشين » . آن شخص بنشست و بار ديگر برخاست و همان گفت و عثمان به او گفت : « بنشين » كه بنشست و كسان ريگ پرانيدند . . . و عثمان از منبر بيفتاد كه او را برداشتند و بيهوش به خانه بردند » . « 5 » در روايات ديگر ، اعتراض‌كنندهء اصلى جهجاه بن سعيد
هامش
( 1 ) طبرى ، ج 1 ، ص 2985 . ( 2 ) همان ، ص 2977 . ( 3 ) همان ، ص 2975 . ( 4 ) ر . ك : همين كتاب ، ص 157 . ( 5 ) طبرى ، ج 1 ، ص 2979 . حسن بصرى ، كه ظاهرا در اين ماجرا حضور داشته ، نيز اين رويداد و بارش سنگ ريزه بر عثمان را نقل كرده است . به گفته خود او ، وى در آن هنگام چهارده يا پانزده سال سن داشته است . حسن كه از طرفداران عثمان بود افرادى را كه از عثمان مىخواستند « بر طبق كتاب خدا رفتار كند » فاسق ناميده است . ( بلاذرى ، انساب ، ج 5 ، ص 71 ، 92 ) ؛ ابن ابى الحديد ، شرح ، ج 9 ، ص 17 - 18 ) .
جانشينى محمد ( ص ) ( فارسي ) — صفحة 173 | ويلفرد مادلونگ / احمد نمايى / قاسمى / مهدوى / ضابط