بارى تعالى شد وذات در مرتبهء صرافت خود باقي است وما را راهى جز به سوى فعل واجب نيست وذات بذاته را هيچ ربطى به احدى نيست - : پس به چه چيز شناختيم ما أو را ؟
ومراد از « عرفناه » كه صيغهء متكلم مع الغير است ، كل موحدين است ؛ يعنى موحدين را بصيرت از كجا شد به رموز توحيد وعرفان ؟ وحال آن كه ذات را صرفِ وجودِ محض فرمودى عارى از اسما وصفات ومنزّه از حدود واعراض . وقتي كه حدود واعراض واجزا وابعاض از براي أو نشد ، معرَّف نخواهد بود واين أوصاف واسما كه معلوم است از براي ما تابع مخلوقات است ومعرفت اين صفات واسما معرِّف ذات نخواهد / 33 / بود وتصوّر ذات ، بذاته هم ممكن نيست . پس به چه مُعّرِف ما همه عارف أو - تعالى شأنه - بايد بشويم ؟
امام عليه السلام فرمود : « بغيره » يعنى معرِّف ذات را مسير ومسلك ، أوصاف وآثار فعليه است كه أمور اضافيهاند به نفى كردن اين صفات از مرحلهء ذات . وبه سلب اين آثار از ذات ، ذات شناخته شد ؛ به علّت اين كه آثار وأوصاف را ملاحظه نموديم ، يافتيم كه از براي اين آثار مؤثرى واجب است ؛ به علّت آن كه محتاج غيرند ووجود آنها كافى در حدوث وبقا نيست . پس لا جرم مُحدِثى ومُبقىاى از غير جنس خود دارند كه وجود غير ذات وزايد بر ذات نباشد ووجود اشيا به مشيّت وتوجه أو باشد . پس اوّل چيزى كه معلوم ما مىشود ، وجود ماست به مشيّت وتوجّه واين مشيّت تابع ذات است ومنفصل از ذات نيست كه متحقق بوده باشد به تحقق ذات بالعرض . پس معرفت ما ذات اوّل را به غير شد ؛ يعنى به نفى معروف از غير معروف ، غير معروف معروف شد .
عبارت أوضح : به سلب ممكن از واجب ، واجب شناخته گشت كه « تُعرف الأشياء بأضدادها » ، اگر چه واجب را ضدى نيست .
[ غير خدا چيست ؟ ]
وبعد از آن سؤال كرد عمران از آن غير « فقال : أي شئ غيره ؟ » يعنى چه چيز است اين غيره كه مفتاح خزاين عرفان وفتّاح كنوز ايقان گردد ؟