ونعم ما أنشده وقال :
اين همه گفتيم ليك اندر بسيج * بي عنايات خدا هيچيم هيچ
بي عنايات حق وخاصان حقّ * گر ملك باشد سياهستش ورق
يك عنايت به ز صد كون اجتهاد * تجربه كردند اين ره را رشاد
نيم ذرّه زان عنايت به بود * كه زتدبير خرد سيصد رصد
اين به قدر حيلهء معدود نيست * زين حيل تا تو نميرى سود نيست
غير مردن هيچ فرهنگى دگر * در نگيرد با خداى حيلهگر
ترك مكر خويشتن گير اى أمير * پا بكش پيش عنايت خوش بمير
بلكه مرگت بىعنايت نيز نيست * بىعنايت هان وهان جايى مايست
أصل ما هي آب وحيوان از گل است * حيله وتدبير ، اين جا باطل است
قفل زفتست وگشاينده خدا * دست در تسليم زن واندر رضا
ذرّه ذرّه گر شود مفتاحها * اين گشايش نيست جز از كبريا
در فكن تدبير خود را پيش دوست * گرچه تدبيرت هم از تدبير اوست
چون فراموشت شود تدبير خويش * بخت يأبى اى جوان از سرّ خويش
چون فراموش خودى يادت كنند * بنده گشتى آنگه آزادت كنند
/ 154 / آرزو بگذار تا رحم آيدش * آزمودم اين چنين مىبايدش
وقال أيضاً في بحر الغزل :
گر ديو وپرى حارس با تيغ وسپر باشد * چون حكم خدا آيد آن زير وزبر باشد
بر هرچه اميد استت كي گيرد آن دستت * بر شكل عصا آمد و « 1 » آن مار دو سر باشد
وانغصّه كهمىگويى آنچاره بكردم دى * هر چاره كه پندارى آن نيز غرر باشد
آن چاره نمىكردم آن مات نمىآمدآن « 2 » چارهء لنگين را آخر چه اثر باشد
هامش
( 1 ) . ب : - و .
( 2 ) . ب : - آن .