تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 502

مساهمون:

ص٥٠٢
رسول را عليه السلام در خواب ديدم بر ماديانى ابلق نشسته ، حله‌اى از نور پوشيده ، نعلينى از نور در پاى ، در دست قضيبى از نور و به تعجيل مىراند . گفتم : يا رسول اللّه ، اشتياق من به ديدار تو از حد بگذشته است ، چرا مىشتابى و كجا مىروى ؟ گفت : يا ابن عباس ان عثمان بن عفان تصدق به صدقه و ان اللّه تعالى قد قبلها منه فزوجه بها عروسا فى الجنة و قد دعينا الى عرسه . گفت : عثمان بن عفان صدقه‌اى داده است و خداى تعالى آن را قبول كرده است و عروسى در بهشت به دو داده است بدان صدقه كه كرده است و ما را به عروسى خوانده است . ( 1 ) شيخ ابو سعد واعظ مصنف كتاب شرف النبى رحمه اللّه مىگويد شنيدم از ابو الحسين الامام به مدينهء رسول عليه السلام كه او گفت من پيش ابو مروان القاضى بودم و جماعتى صوفيان پيش ابو مروان بودند . طاهر بن الحسين العلوى در آمد و سلام كرد بر صوفيان . ابو مروان گفت : ميان تو و صوفيان چيست ؟ طاهر گفت : ما را قصه‌اى هست با ايشان . من يك شب خفته بودم به عقيق . رسول را عليه السلام در خواب ديدم كه مرا گفت كه اين مرد را كه پيش من است سكباج ده . من از خواب در آمدم و انديشه كردم و شب بود باز بخفتم . رسول را عليه السلام در خواب ديدم ، مرا گفت : برو آن مرد را سكباج ده . پس بفرمودم تا چهارپا را زين بر نهادند و رفتم به مدينه در شب و پيرامن تربت رسول عليه السلام
bo
8
I
برگرديدم ، هيچ كس را نيافتم الا مردى صوفى را كه آنجا نشسته بود و سر بر زانو نهاده ، من گفتم : سلام عليك . جواب داد . گفتم : با من به عقيق مىآئى ؟ گفت : نعم . بيامد و صبح بدميده بود . نماز كرديم و در سراى رفتيم . من كنيزك را گفتم طعامى از براى ما بساز ، و اتفاق را پيش ما سكباج بود . كنيزك سكباج آورد . مرد دست باز گرفت و گفت : اين چيست ؟ مرا از آن خبر كن . من قصه با او بگفتم . او سوگند خورد كه هرگز سكباج نخورد و گفت : من ندانستم كه در سر ايذاى رسول عليه السلام مىكردم .