تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 503

مساهمون:

ص٥٠٣
( 1 ) اخبرنا ابو عبد اللّه حسين بن محمد الزاهد من اهل عكه . ابو سعد واعظ مىگويد زاهدى از اهل عكه مرا حكايت كرد كه به كوفه بودم مردى بود نام او ابو الحسن على بن ابراهيم بن عثمان الرقى ، و او را مالى بسيار بود ، يك روز درويشى بيامد از اهل بيت رسول عليه السلام از فرزندان حسين بن على رضى اللّه عنه و گفت : ايها الشيخ ، صد من آرد به من بده . مرد او را گفت : بها بده . علوى گفت : من چيزى ندارم ، بر جد خويش بنويسم رسول اللّه . پس آرد به دو داد و بر رسول عليه السلام نوشت . پس علويان اين حال بشنيدند و مىآمدند و از او سؤال مىكردند و مىگفتند كه خط بر جد ما رسول اللّه نويس ، و آن مرد همه را مىداد و بر رسول عليه السلام مىنوشت ، تا بدان حد رسيد كه او را چيزى نماند و درويش شد . ( 2 ) پس يك روز در پيش سيد عمر بن يحيى العلوى رحمه اللّه رفت و آن خط با خود داشت و شكايت درويشى خود با او بگفت و خط به وى نمود . چون شب در آمد ، رسول را عليه السلام در خواب ديد و على بن ابى طالب با او بود . رسول عليه السلام گفت : يا ابا الحسن ، مرا مىشناسى ؟ گفت : نعم . توى ، محمد رسول اللّه . گفت : چرا از من شكايت مىكنى و تو معامل منى . او گفت : يا رسول اللّه ، من درغويش شده‌ام . رسول عليه السلام گفت : اگر با من معاملت از براى دنيا كردى تا دنياوى بدهم ، و اگر براى آخرت كردى ، صبر كن كه من غريمى نيكم . پس مرد جزعى بسيار بكرد و از خواب در آمد گريان و برفت در كوهها مىگرديد ، پس او را مرده يافتند در غار كوهى ، او را برگرفتند و دفن كردند و هم در آن شب از صلحاى كوفه هفت تن در خواب ديدند او را ، و حلهء استبرق و جامه‌هاى بهشت پوشيده و در بهشت مىآمد و مىشد ، او را گفتند : تو ابو الحسنى ؟ گفت : نعم . گفتند : چگونه بدين جا رسيدى . گفت : هر كه معامله با محمد مصطفى صلوات اللّه عليه كند بدين رسد كه من رسيدم .
aI
8
I
بدانيد كه من رفيق رسول عليه السلام شدم به صبر كه كردم و الحمد للّه على ذلك .