تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 505

مساهمون:

ص٥٠٥
در آمدم و بامداد كس فرستادم و شيخ را طلب كردم و آن وظيفه به دو دادم ، و چون از ديوان باز آمدم او را در پيش خويش خواندم و بفرمودم تا غلام ده هزار درم در دو كيسه پيش او نهاد و بسيار
bI
8
I
تقرب به دو نمودم و گفتم : اگر محتاج شوى به چيزى ديگر مرا اعلام كن تا بدهم . پس پير علوى چون چنان ديد الحاح كرد كه از چيست كه آن روز مرا خائب باز گردانيدى و امروز اين همه كرامت و لطف فرمودى . پس قصه با او بگفتم . پير بگريست و گفت : توبت كردم كه آنچه كردم ديگر نكنم و جد خويش را محتاج نگردانم كه با تو عتاب كند از جهت من ، و بعد از آن توبتش سخت نيك بود . شيخ ابو العباس اسماعيل بن احمد الميكالى رحمه الله گفت كه رسول را عليه السلام در خواب ديدم كه در مسجد رحبه نماز مىكرد . پس چون دو ركعت بگزارد پشت به ديوار داد ، من فرا پيش رفتم و گفتم : يا رسول الله ، نه هر چشمى كه ترا بيند پس از آن هيچ بدىاى نبيند . گفت : بلى . ( 1 ) ابو الدرداء روايت مىكند كه چون عمر بن الخطاب رضى الله عنه از فتح بيت المقدس باز آمد بلال از او درخواست كه او را به شام بگذارد عمر رضى الله عنه او را آنجا بگذاشت . پس بلال رسول را صلى الله عليه در خواب ديد و او را گفت : اى بلال ، اين چه جفا است ، هنوز هنگام آن نيست كه به زيارت من آئى . پس بلال از خواب در آمد دلتنگ و ترسناك بر اشتر نشست و قصد مدينه كرد . چون به تربت رسول عليه السلام رسيد مىگريست و روى در تربت مىماليد . حسن و حسين بيامدند ، بلال ايشان را در كنار مىگرفت و بوسه مىداد ، و ايشان گفتند : يا بلال ، ما را آرزو است كه بانگ نماز تو بشنويم چنان كه از براى رسول عليه السلام در مسجد مىگفتى . پس بلال بر بام مسجد رفت و بدان موضع كه هر وقت ايستادى بايستاد و گفت : الله اكبر الله اكبر . مدينه بلرزيد . چون گفت : اشهد ان لا إله الا الله ، لرزينهء مدينه به زيادت شد . چون گفت : اشهد ان محمد رسول الله . همه زنان مدينه از
شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 505 | عبد الملك الخركوشي النيسابوري / نجم الدين محمود راوندى