امير المؤمنين على داده است . پس همى درى پديد آمد و من در آنجا رفتم
b
78
I
مردى نشسته بود و پيرامن او جمعى نشسته . گفتند :
اين رسول است عليه السلام . من به نزديك او شدم و دست او فرا گرفتم . دست از من بكشيد و مرا گفت : دگر آنچه گفتى گوئى . مرا ياد آمد آنچه گفته بودم . من گفتم : يا رسول الله ، ديگر نگويم ، توبه كردم . پس رسول عليه السلام باز نگريست با مردى و گفت : يا زبير ، توبت كرد كه ديگر نگويد ، تو از سر آن برخيز . زبير گفت : برخاستم .
پس دست رسول عليه السلام فرا گرفتم و بوسه دادم و بر سينهء خود نهادم و از خواب در آمدم و هنوز آن راحت بر دل خود مىيافتم از اثر دست رسول عليه السلام .
( 1 ) مردى بوده است نام او ابو الوفا القارى الهروى . گفت مصطفى را عليه السلام در خواب ديدم به فرغانه به اخسيكت سنه ستين و ثلثمائه و من از براى سلطانى كه آنجا بود قرآن مىخواندم و ايشان گوش نمىكردند و سخن مىگفتند . من باز گرديدم و با منزل خويش آمدم اندوهگن و غمناك و بخفتم . رسول را عليه السلام در خواب ديدم و تغييرى در گونهء رويش بود . مرا گفت : كلام رب العزه مىخوانى پيش قومى كه ايشان آن را استماع نمىكنند و سخن مىگويند ، برو كه بعد از اين نخوانى الا ما شاء اللّه . پس از خواب در آمدم و چهار ماه زبانم گرفته شد و هيچ سخن نتوانستم گفت . و هر وقت كه حاجتى مىبود بر كاغذ مىنوشتم و جماعت اصحاب حديث و علم حاضر مىشدند پيش من و گفتند كه آخر الامر هم سخن بگويد كه رسول عليه السلام گفت الا ما شاء اللّه . پس رسول را عليه السلام يك بار ديگر در خواب ديدم و رويش مىدرفشيد . مرا گفت : توبت كردى ، هر كه توبت كند خداى تعالى او را توبه دهد .
زبان بيرون كن . من زبان بيرون كردم . انگشت سبابه بر زبان من ماليد و گفت : برو گر قرآن خوانى پيش جمعى و ايشان سخن گويند و كلام رب العزه نشنوند ، تو قرائت منقطع كن تا آنگه كه بشنوند . پس از خواب در آمدم و زبانم گشوده بود به حمد اللّه تعالى .