تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 495

مساهمون:

ص٤٩٥
چهار پاره . ( 1 ) مردى رسول را عليه السلام در خواب ديد و شكايت حال خود بر رسول عليه السلام عرض كرد . رسول عليه السلام گفت : برو پيش على بن عيسى و بگو تا آنچه تو اصلاح كار خود بدان بكنى به تو دهد . او گفت : يا رسول اللّه ، به چه نشان ؟ گفت : بگو كه تو مرا به بطحا ديدى و من بر بالائى بودم و از آنجا فرود آمدم و تو به من آمدى ، من گفتم برو با جاى خويش رو ، پس وزارت با تو دادند . پس آن مرد بيامد پيش على بن عيسى و قصه باز گفت . على بن عيسى گفت : راست مىگوئى . و چهار صد دينار به دو داد تا با وام دهد ، و چهارصد دينار ديگر بداد تا نفقه مىكند ، و گفت : چون نماند ، پيش من آى . ( 2 ) ابن مجاهد مىگويد : مردى از جملهء قرا پيش من آمد و گفت : مىخواهم كه مرا پيش على بن عيسى برى . من گفتم : چه كار دارى ؟ گفت : مرا به دو حاجتى است كه از آن لابد است . من گفتم : چيست ؟ گفت : بدانكه من رسول را عليه السلام در خواب ديدم و گفتم : يا رسول اللّه ، سخت درغويشم و اطفال دارم . گفت : برو به على بن عيسى رو و بگو بدان نشان كه تو هر شب آدينه هزار بار صلوات بر من مىدادى ، و در اين شب آدينه فلان خادم ترا بخواند و سيصد صلوات بر تو مانده بود ، و چون باز گرديدى تمام كردى . ابن مجاهد گفت : من ترا آنجا برم و هيچ نگويم تا تو خود گوئى . گفت : شايد . پس او را آنجا برد . على بن عيسى پرسيد كه كيست ؟
b
77
I
ابن مجاهد گفت مردى است ظاهر ستر و حاجتى دارد به تو . او گفت : حاجت چيست ؟ او قصه باز گفت : على بن عيسى گفت : راست مىگويد و بگريست و خطى بنوشت به هزار دينار به پسر خويش در ديوان كه از مال من خاص ، نه از مال سلطان اين مبلغ برساند . ابن مجاهد گفت : رقعه به من ده تا با او بروم . پس به ديوان رفتند پيش پسرش . چون رقعه فرا گرفت ، گفت : اين دينارى است و پدرم هزار دينار به كسى ندهد . ايشان گفتند : خط بازده تا با پدرت بريم . خط بديشان باز داد . پيش پدرش بردند و
شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 495 | عبد الملك الخركوشي النيسابوري / نجم الدين محمود راوندى