نيز دست بشويم . يكى با ديگرى گفت كه آب بر دست او مريز كه او نه از ايشان است . من گفتم : يا رسول اللّه ، از تو روايت كردهاند كه : المرء مع من احب . گفت : بلى . من گفتم : يا رسول اللّه ، من ترا دوست دارم و اينان را دوست دارم . رسول عليه السلام بفرمود تا آب بر دست من ريختند و من نيز دست بشستم .
( 1 ) حكايت كردهاند از ابو الفضل بلعمى كه گفت محمد بن نصر المروزى الفقيه در پيش اسماعيل بن احمد رفت و برادرش اسحق پيش وى بود و برادر بزرگتر بود و اسماعيل از براى محمد بن نصر برخاست و او را تعظيمى و تبجيلى بكرد . چون باز گرديد ، اسحق برادر را
b
76
I
گفت كه اين همه تعظيم لايق نبود . اسماعيل گفت : من از براى آن اجلال و اعظام او كردم كه او اخبار رسول عليه السلام بسيار روايت مىكند ، و رسول عليه السلام گفته است كه : العلماء ورثة الانبياء . پس اسماعيل بن احمد رسول را عليه السلام در خواب ديد كه او را گفت كه يا اسماعيل ، از براى محمد بن نصر برخاستى تعظيم اخبار مرا ، خداى تعالى ملك تو ثابت گرداناد و ملك فرزندان تو . و در روايت است كه رسول عليه السلام روى فرا اسحق كرد برادر اسماعيل و گفت : بدان عتاب كه با برادر كردى هرگز از صلب تو پادشاهى نباشد . محمد بن المنكدر مىگويد رسول را عليه السلام در خواب ديدم و در حق دو مرد از اهل مدينه مىگفت كه : عليهما لعنة اللّه و الملائكة و الناس اجمعين . من گفتم :
گناه ايشان چيست يا رسول اللّه ؟ گفت : ايشان گوشت مردمان مىخورند و غيبت مىكنند . محمد بن المنكدر گفت : من اين دو مرد را شناسم و اگر بيمار شوند به عيادتشان نروم ، و اگر بميرند به جنازهشان حاضر نباشم .
( 2 ) محمد بن على السمان گفت : مرا همسايهاى بود و دشنام مىداد ابو بكر را و عمر را رضى اللّه عنهما ، و بسيار گفت و گوى برفت ميان من و او . من باز گرديدم و با منزل خويش آمدم دلتنگ ، و خويشتن را ملامت مىكردم و آن شب از غم هيچ نخوردم و بخفتم .