امير را خبر كند . حاجب گفت اكنون وقت اين كار نيست كه امير خفته است . پس انديشه كرد كه فرزندى از فرزندان رسول عليه السلام حاجتى عرض كرده است ، توقف چگونه كنم . پس در رفت . امير خفته بود و شمشيرى كشيده پيش نهاده . حاجت نيارست او را بيدار كردن .
a
76
I
پس باز گرديد و با خود گفت كه فرزندى از فرزندان رسول است ، توقف نشايد كرد ، و يك بار ديگر در رفت و باز گرديد تا بر اين نسق دو سه بار در مىرفت و باز مىگرديد . امير حس آن بيافت كه او در مىآيد و مىرود ، و بترسيد كه مگر حاجب در حق او كيدى مىانديشد . برخاست ، شمشير برگرفت و او را تهديد كرد و گفت : چرا چنين كردى ؟ گفت : حال چنين بود ، و قصه باز گفت . امير گفت زن را در پيش من آور . زن را در آورد و قصهاى داشت و از عامل شكايت كرد . امير او را ده هزار درم بفرمود و استرى با زين و لگام و سه تخت جامه و نامهاى فرمود به والى بلخ ، و مقصودى كه او را بود بر آورد و زن باز گرديد . و امير نصر آن شب در خواب ديد رسول را عليه السلام كه او را گفت : حفظ اللّه حرمتك كما حفظت حرمتى . خداى تعالى حرمت تو نگاه داراد چنان كه حرمت من نگاه داشتى . پس امير از خواب بيدار شد و حاجب را بخواند و قصه با وى باز گفت و بفرمود تا علما و فقها را حاضر كردند و اين حال با ايشان باز گفت ، و در بلاد و ممالك خويش مثال داد تا احسان كنند با اهل بيت رسول عليه السلام .
( 1 ) ابو جعفر الصيدلانى گفت : رسول را عليه السلام در خواب ديدم و پيرامنش جماعتى درويشان نشسته بودند و من بعضى را شناختم و بعضى را نه ، و من در نور رسول عليه السلام متعجب مانده بودم تا همى آسمان شكافته شد و دو فرشته از آسمان فرود آمدند در دست يكى طشتى و در دست ديگرى ابريقى ، و طشت را پيش رسول عليه السلام بنهادند و رسول دست بشست ، پس طشت مىگرداند تا همه دست بشستند تا به من رسيد . خواستند كه من