تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 494

مساهمون:

ص٤٩٤
رسول را عليه السلام در خواب ديدم . گفتم : يا رسول الله ، فلان همسايهء من اصحاب ترا دشنام مىدهد . رسول گفت : كرا دشنام داد از اصحاب من ؟ گفتم : ابو بكر و عمر را . رسول عليه السلام گفت : اين كارد بستان و او را بكش . كارد فرا گرفتم و آن مرد را بخوابنيدم و كارد بر حلقش نهادم و او را بكشتم و خون او بر دست خويش مىديدم و كارد بينداختم و دست به زمين پاك مىكردم . از خواب در آمدم و از سراى آن همسايه فرياد مىشنيدم . كس را فرستادم تا بنگرد تا چه بوده است ؟ گفتند : فلان كس به مرگ فجاء بمرد . چون بامداد شد ، من مىنگريستم ، نشان كارد بر گردن او مىديدم . ( 1 ) سفيان بن عيينه مىگويد : رسول را عليه السلام در خواب ديدم . گفتم : يا رسول اللّه قرائت قرآن بر من مختلف شده است ، به كدام قرائت مىفرمائى كه قرآن خوانم ؟ رسول عليه السلام گفت : به قرائت ابو عمرو بن العلا .
a
77
I
( 2 ) محمد بن الصباح روايت مىكند از ابى نعيم الخراسانى كه گفت : در خواب قرآن خواندم بر رسول عليه السلام به قرائت ابو عمرو و رسول عليه السلام بنگردانيد الا يك حرف ، و آن چنان بود كه من خواندم كه ما ننسخ من آية او ننساءها . رسول عليه السلام گفت : او ننسها . ( 3 ) ابو عبد الله الجلاد گفت : در مدينه رفتم و سخت درغويش بودم . به زيارت قبر رسول عليه السلام رفتم و سلام كردم بر رسول عليه السلام و بر هر دو صاحب رسول ، و گفتم : يا رسول اللّه ، من مهمان توام . پس فراتر شدم و آنجا خواب بر من غلبه كرد . رسول را عليه السلام در خواب ديدم كه مىآمد ، من برخاستم . رسول عليه السلام تائى نان به من داد . من بعضى از آن بخوردم و از خواب در آمدم و باقى آن هنوز در دست من مانده بود . ( 4 ) آورده‌اند كه زنى مجوسيه رسول را عليه السلام در خواب ديد ، رسول او را گفت : شرم نمىدارى ؟ زن گفت : از چه ؟ رسول گفت : از آنكه ايمان نمىآرى به خداى تعالى . آن زن ايمان آورد در خواب . چون از خواب در آمد زنارش گسسته بود به