عند اللّه وجبت له شفاعتى . رسول عليه السلام گفت : عافاك اللّه ما هكذا قلت و لكنى قلت من سأل لى وسيلة من عند اللّه وجبت شفاعتى .
پس آن كرى از من برفت به بركت لفظ رسول عليه السلام كه گفت :
عافاك اللّه .
شيخ ابو سعد الواعظ رحمه اللّه مىگويد كه : اخبرنى ابو بكر محمد بن عبد اللّه الرازى قال سمعت ابا اسحق ابراهيم بن شيبان يقول سمعت ابا عبد اللّه يقول رايت النبى صلى اللّه عليه فى المنام . ( 1 ) ابو عبد اللّه گفت : رسول را عليه السلام در خواب ديدم . گفتم : يا رسول اللّه ، مرا حاجتى هست به خداى تعالى ، به چه توسل سازم تا اجابت شود ؟ رسول عليه السلام گفت : هر كرا حاجتى به خداى تعالى باشد بايد كه سجده كند و چهل بار در سجود بگويد كه لا إله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين و به انگشت اشارت مىكند كه دعاش مستجاب شود . ( 2 ) ابن عباس رضى اللّه عنه مىگويد : رسول را عليه السلام در خواب ديدم گرد آلود و در دست شيشهاى پر از خون داشت . من گفتم چيست اين شيشه ؟ گفت : خون حسين بن على است من از زمين بر چيدهام . پس چون حساب كردند اين شب كه اين خواب ديدند روز ديگر حسين را رضى اللّه عنه بكشتند . ( 3 ) آوردهاند كه مردى از رسول عليه السلام پرسيد كه من در خواب ديدم كه سر من بريده بودى و من به يك چشم بدان مىنگريستمى . رسول عليه السلام بخنديد و گفت : به كدام چشم بدان مىنگريستى ؟ پس رسول عليه - السلام ساعتى نيك انديشه در آن مىكرد و بعد از مدتى رسول عليه السلام فرمان يافت . مردمان تعبير آن خواب چنان كردند كه آن سر رسول بود و نگرستن بدان متابعت سنت رسول بود .
( 4 ) آوردهاند كه نصر بن احمد صاحب خراسان بود و مردى را به عاملى به بلخ فرستاد و حاجبى خويش به مردى داد نام او طغباج .
و روزى از روزها نصر بن احمد خفته بود در ميانهء روز و حاجبش طغباج بر در نشسته ، زنى علويه بيامد و تظلم كرد و گفت از بلخ آمدهام ، و از ظلم عامل شكايت مىكرد . و از حاجب درمىخواست كه
شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 491
مساهمون: عبد الملك الخركوشي النيسابوري
ص٤٩١