تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 490

مساهمون:

ص٤٩٠
خوابى ديده بود به مكه كه ماه از آسمان بيفتاد به كعبه و پاره پاره شد و هيچ حجره‌اى بنماند در مكه الا كه از آن پاره‌هاى ماه در آنجا رفت ، و در كنار ابو بكر پاره‌اى از آن ماه در افتاد . ( 1 ) پس از حجره‌هاى مكه آن پاره‌ها جمله بيرون آمد و ماه تمام شد الا آن پاره كه در كنار ابو بكر رضى اللّه عنه افتاده بود بماند ، و از علماى مكه تعبير اين خواب بپرسيد و ايشان جهودان بودند . از اين خواب كراهت داشتند . پس ابو بكر رضى اللّه عنه رحلت كرد به جانب شام و بحيراى راهب آنجا بود . ابو بكر از بحيرا بپرسيد . گفت : زود باشد كه خداى تعالى پيغمبرى فرستد به مكه و تو وزير او باشى در حال حيات او ، و خليفت او باشى بعد از ممات او . و چون رسول عليه - السلام رسالت ظاهر كرد ، ابو بكر صديق از او حجتى و برهانى طلب كرد بر رسالت رسول عليه السلام گفت : آن خواب كه تو به مكه ديدى ، و اشارت بدين خواب بود كه گفته آمد . ( 2 ) كثير بن الصلت مىگويد كه من در رفتم در سراى عثمان رضى اللّه عنه در آن وقت كه حصار مىدادند عثمان گفت : يا كثير من خويشتن را كشته مىبينم . كثير گفت : يا امير المؤمنين ، خداى تعالى ترا نصرت دهد بر دشمنان . عثمان رضى اللّه عنه گفت : نه چنين است كه من خويشتن را كشته مىبينم . كثير گفت : در خواب چيزى ديده‌اى يا ترا در اين معنى چيزى گفته‌اند ؟ عثمان رضى اللّه عنه گفت : در اين شب به خواب ديدم رسول را عليه السلام كه مرا گفت : زود به ما در رس كه ما منتظر توايم . پس هم در آن روز كه اين سخن گفت كشته شد رضى اللّه عنه . ( 3 ) شيخ ابو سعد الواعظ رحمه اللّه مىگويد كه شنيدم از ابو الحسن على بن محمد البغدادى در مشهد امير المؤمنين على بن ابى طالب رضى اللّه عنه كه ابن ابى الطيب الفقيه گفت كه مدت ده سال بود تا گرانىاى در گوش من پديد آمده بود . پس به مدينه رفتم و ميان قبر و منبر رسول عليه السلام بخفتم . رسول را عليه السلام در خواب ديدم
b
75
I
گفتم : يا رسول اللّه ، تو گفتى كه من سأل لى وسيلة من