بو قبيس رفت و منجنيق راست كرد از آنجا و سنگ مىاندازد در مسجد حرام و بر عبد اللّه زبير و اصحابش مىزند .
( 1 ) پس در آن روز كه عبد اللّه كشته شد از بامداد پگاه عبد اللّه در پيش مادر خود رفت ، اسما بنت ابى بكر الصديق رضى اللّه عنهما و اسما را آن روز صد سال بود و او را هيچ دندان نيفتاده بود و در بصر هيچ خللى نيامده . پس پسر را گفت : در كارزار چه كردى ؟
عبد اللّه گفت : ايشان به فلان موضع رسيدند ، و عبد اللّه بخنديد و گفت : در مرگ راحتى هست . اسما گفت : اى پسر مگر تمناى مرگ از جهت من مىكنى كه مرا نمىبايد كه از دنيا مفارقت كنم تا يكى از دو حالت در حق تو ببينم : يكى آنكه تو پادشاه شوى تا چشم من بدان روشن شود ، يا كشته شوى تا من ثواب يابم بر مصيبت تو . پس وداع مادر بكرد و برخاست و در مسجد رفت و جايگاهها مىساخت تا از سنگ منجنيق ايمن باشد . پس عبد اللّه را گفتند در صلح سخنى بگوييم با ايشان . گفت : اكنون وقت صلح نيست كه به خدا اگر شما را در ميان كعبه دريابند همه را بكشند و اين بيت بخواند بيت
و لست بمبتاع الحيوة بسبة * و لا مرتق من خشية الموت سلما
مىگويد من زندگانى خود نفروشم به عيبى و از بيم مرگ به نردبان بر بالا نروم . ( 2 ) پس جماعتى از باب بنى جمح در آمدند و سياهى در ميان ايشان بود عبد اللّه گفت : كيستند اينان ؟ گفت :
اهل حمصاند . پس حمله برد بر ايشان و اول بر آن سياه رسيد و شمشيرى بزد و پايش بيفكند . سياه گفت : آخ يا ابن الزانيه .
عبد اللّه گفت : صبر كن يا پسر حام ، اسما زانيه نباشد ، و ايشان را از مسجد بيرون كرد . پس جماعتى ديگر از باب بنى سهم در آمدند . عبد اللّه گفت : اينان كيستند ؟ گفتند : اهل اردناند . پس حمله برد بر ايشان و ايشان را از مسجد بيرون كرد و اين بيت