تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 397

مساهمون:

ص٣٩٧
روايت كرده است از جد خويش عبد الرحمن بن عطا كه او حاضر بود در آن فتنه كه عبد اللّه زبير كشته شد كه گفت : مردمان مشغول شدند به كارزار . شترى بيامد و طواف خانه مىكرد هفت بار . ( 1 ) و آورده‌اند كه چون منجنيق راست كردند بر كعبه ، از كعبه ناله‌اى آمد همچون نالهء آدمى كه مىگفت : آه ، آه . و آورده‌اند كه چون حجاج عبد اللّه زبير را بكشت ، بفرمود تا او را بر عقبهء مدينه بياويختند
b
42
I
و مىخواست كه قريش را خوار گرداند بدين استخفاف . پس قريش بر او مىگذشتند و عبد اللّه بن عمر نيز بگذشت و بايستاد و گفت : السلام عليك ابا حبيب ، سه بار . پس گفت به خدا كه ترا از اين نهى كرده بودم به خدا كه ندانستم ترا الا روزه‌دار و نماز كن . پس اين سخن به حجاج رسيد ، بفرمود تا عبد اللّه را از درخت فرو گرفتند و به گورستان جهودان بينداختند . ( 2 ) و آورده‌اند كه چون عبد اللّه عمر بگذشت و عبد اللّه زبير را سر نگوسار آويخته ديد گفت : اگر پايهاى تو امروز بر بالا است ديرگاه بدين پايها ايستاده‌اى در نماز به خدمت بارى تعالى . ( 3 ) و آورده‌اند كه چون عبد اللّه زبير را بكشتند اهل شام تكبير مىگفتند ، عبد اللّه بن عمر بشنيد و گفت : اگر امروز به كشتن او تكبير مىگوئيد ما شنيديم در مدينه كه رسول عليه السلام آنجا بود و جهودان گفتند : ما سحر كرديم بر اصحاب محمد تا بعد از اين ايشان را هيچ فرزند نزايد ، پس اول فرزندى كه در اسلام بزائيد عبد اللّه زبير بود و مسلمانان تكبير مىگفتند ، پس حجاج كس فرستاد به مادر عبد اللّه زبير اسماء بنت ابى بكر الصديق رضى اللّه عنه بعد از آنكه بصرش برفته بود ، و فرموده كه پيش او رود . نرفت . پس بار ديگر رسول فرستاد پيش او كه اگر نيايد كسى را بفرستم تا او را به گيسو بكشد و بيارد . رسول باز آمد و اين بگفت . اسما گفت : به خدا كه نيايم تا كس فرستد و مرا به گيسو بكشد . پس حجاج چون بدانست كه نخواهد آمد ، برخاست و پيش اسما رفت و گفت : چون ديدى آنچه به پسر زبير كردم ؟ اسما گفت : ديدم كه تو دنيا بر او تباه كردى و