تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 398

مساهمون:

ص٣٩٨
او دين بر تو تباه كرد و آخرت ، و من شنيدم كه تو عبد اللّه را عيب مىكردى و مىگفتى يا ابن ذات النطاقين ، و مرا اين لقب رسول عليه السلام گفت ، اما در حق تو گفته است : ان فى ثقيف مبير و كذاب كذاب را ديدم و مبير الا تو نيستى . حجاج بيرون شد و هيچ جواب نداد . ( 1 ) و روايت كرده‌اند كه رسول عليه السلام حجامت كرد و عبد اللّه زبير را فرمود تا خون رسول عليه السلام جائى در زمين پنهان كند . پس عبد اللّه زبير آن خون فرا گرفت و بياشاميد . رسول عليه السلام گفت : حظيره‌اى سخت بكردى از آتش دوزخ ، يعنى حصارى بكردى از براى خود كه آتش دوزخ بر تو كار نكند ، و لكن واى تو از مردمان و واى مردمان از تو . ( 2 ) و آورده‌اند كه چون عبد اللّه زبير را بكشتند و بياويختند
a
43
I
جمله اهل مكه بوى مشك مىيافتند كه از عبد اللّه زبير مىدميد . پس حجاج خشم گرفت و بفرمود تا سگى مرده را از آن درخت بياويختند تا بوى مشك را بدان دفع بكند . ( 3 ) و آورده‌اند كه چون حجاج منجنيق نهاد بر بو قبيس صاعقه‌ها از آسمان مىآمد و مردم حجاج مىترسيدند . حجاج گفت : شما مترسيد كه اين صاعقه‌هاى زمين تهامه است . و آورده‌اند كه مردى جهود بود و اسلام آورده بود و نام او يوسف بود و با عبد الملك مروان دوستى داشت و كتب متقدمان بسيار خوانده بود . يك روز دست بر دوش عبد الملك مىزد و مىگفت : از خداى بترس اى پسر مروان ، در حق امت محمد چون بر ايشان والى شوى . عبد الملك گفت : مرا با كار امت محمد چه كار ؟ يوسف گفت : من گفتم ترا ولايت بر امت محمد خواهد بود . چون نوبت به تو رسد از خداى تعالى بترس . پس چون يزيد بن معاويه لشكر به مكه فرستاده بود ، عبد الملك گفت : نعوذ باللّه ، نعوذ باللّه . كسى لشكر به حرم خداى تعالى فرستد ! ؟ پس يوسف دست بر دوش عبد الملك زد و گفت : لشكر فرستادن تو به مكه بيش از لشكر يزيد معاويه باشد .