گفت : رسول عليه السلام گفته است كه خداى تعالى اين حرم را حلال نكرده است كسى را پيش از من ، و مرا فرمان بود كه حلال داشتم نيمهاى از روز و تو سلاح ظاهر گردانيدى در حرم ، پس اين زخم تو زده باشى . ( 1 ) آوردهاند كه عبد اللّه بن عمر ، چون عبد اللّه زبير را بكشتند ، در نزديك وى رفت و گفت : رحمت خداى بر تو باد .
به خدا كه ترا ندانستم الا روزهدار نماز كن كه خداى و رسول را دوست داشتى . پس اين سخن به حجاج رسانيدند . مردى را از اهل شام گفت برو و سر عبد اللّه عمر پيش من آر . پس آن مرد شامى لحظهاى خاموش گشت و گفت : اصلح اللّه الامير اگر دستورى دهى يك كلمه بگويم . گفت بگو . گفت : عبد اللّه مردى است در چشم مردم آمده و من مىترسم كه اگر اين فرمان را امتثال نمايم فتنهاى حاصل آيد كه هرگز بنشايد نشاند . پس حجاج گفت اكنون بگذار . پس ده هزار درم به عبد اللّه فرستاد و او قبول كرد . پس مدتى بر آمد و كس فرستاد كه آن مال باز فرست . عبد اللّه عمر گفت : بعضى از آن خرج شده است ، ترتيب آن بكنيم ان شاء اللّه . چون رسول خبر باز آورد ، حجاج كس باز فرستاد كه حاجت نيست ما را بدان .
( 2 ) آوردهاند كه چون مروان از دنيا برفت ، عبد الملك خلق را به خلافت خود مىخواند و اهل شام بيعت قبول كردند . پس خطبه كرد عبد الملك بر منبر و گفت : كيست كه كار عبد اللّه زبير كفايت كند از جهت من ؟ حجاج بن يوسف گفت : من يا امير المؤمنين . پس عبد الملك او را خاموش گردانيد . پس يك بار ديگر اين سخن باز گفت . هم حجاج گفت : من
bI
4
I
و او را خاموش مىگردانيد تا سه بار بر اين جملت برفت . در كرت سوم گفت : يا امير المؤمنين ، من در خواب ديدهام كه جبهء او از او بركشيدم و خود در پوشيدم . پس عبد الملك لشكرى با او بفرستاد به مكه و حجاج آنجا رفت و كارزار كرد با عبد اللّه زبير ، و عبد اللّه زبير اهل مكه را گفت اين دو كوه را نگاه داريد كه شما پيوسته عزيز باشيد تا مادام اين جمع كه آمدهاند بر اين كوهها نروند . پس به اندك زمان حجاج غالب شد و بر كوه