مىخواند
a
42
I
بيت
لا عهد لى بغارة مثل السيل * لا ينجلى غبارها حتى الليل
پس جماعتى از باب بنى مخزوم در آمدند و او حمله برد بر ايشان و اين بيت مىخواند :
لو كان للدهر بلى ابليته * او كان قرنى و احدا كفيته
( 1 ) و بر پشت بام مسجد از ياران عبد اللّه جمعى بودند كه آجر مىانداختند به دشمنان عبد اللّه . پس حمله برد بر ايشان و آجرى بر سر عبد اللّه آمد و سرش شكسته شد و بسيار كارزار بكردند تا بعاقبت كشته شد .
( 2 ) صلح بن الوليد الرياحى روايت كرده است كه جدهء من حكايت كرد كه من پيش اسما بودم و عبد اللّه زبير در آمد و گفت : اى مادر ، اين مرد يعنى حجاج اينجا فرو آمد با چهل هزار مرد از اهل شام ، و تير ايشان به ما مىرسد و مردمان ما جمله مجروح شدند ، و كس فرستاد و مرا مخير مىگرداند ميان سه چيز : يكى آنكه بگريزم و در زمين هر جا كه خواهم مىروم ، يا دست در دست او نهم و مرا به شام فرستد ، يا كارزار مىكنم تا كشته شوم . اسما بنت ابى بكر گفت از رسول صلوات اللّه عليه شنيدم كه گفت : در قبيلهء ثقيف قتالى و كذابى خواهد بود ، و اين حجاج آن قتال است كه رسول عليه السلام گفت : برو اى پسر ، زندگانى به عزت كن و اگر بميرى به عزت بمير و هيچ ذل و هوان قبول مكن . پس عبد اللّه رفت و مصحف را باز گشود و پشت با كعبه داد تا كشته شد .
( 3 ) ابو يوسف محمد بن الزبير مؤذن مسجد عسقلان روايت كرده است كه جدش حكايت كرد كه چون حجاج منجنيق بر كعبه راست كرد ، چندانكه مىانداختند از دست راست و دست چپ ، سنگ خطا مىشد و بر كعبه نمىآمد تا مردى جهود بيامد و گفت : اگر شما را مىبايد كه سنگ بر كعبه آيد ، آلوده بايد كرد به نجاست . پس چنان كردند و بينداختند ، بر كعبه آمد . ( 4 ) محمد بن كثير الصغانى