تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 393

مساهمون:

ص٣٩٣
شام ، ساخته باشيد عراق را كه شيطان خايه و بچه بنهاد در دماغ ايشان . پس گفت : خدايا ، ايشان را جزا ده چنان كه مرا مىرنجانند و بشتاب از براى ايشان در پديد آوردن غلام ثقفى كه در ميان ايشان حكم جاهليت كند و از نيكوكار ايشان نيكوى قبول نكند و از بدكردار عفو نكند و اين غلام ثقفى حجاج بود . ( 1 ) و روايت كرده‌اند از اسما بنت ابى بكر الصديق كه او گفت از رسول عليه - السلام شنيدم كه گفت دو مرد باشند از ثقيف يكى قتال و يكى كذاب . كذاب مسيلمه بود و قتال حجاج . و قال على بن ابى طالب رضى اللّه عنه لاهل الكوفة اللهم كما ايتمنتهم فخانونى و نصحت لهم فغشونى فسلط عليهم فتى ثقيف الذيال الميال ياكل خضرتها و يلبس فروتها و يحكم به حكم الجاهلية . امير المؤمنين على رضى اللّه عنه اهل كوفه را گفت كه خداوندا چنان كه من ايشان را به امين داشتم ، و با من خيانت كردند ، و من ايشان را نصيحت كردم ، و ايشان با من كيد كردند ، بر ايشان مسلط گردان جوان ثقيف را كه دامن دراز باشد و از حق بچسبد و سبزهء ايشان بخورد و پوستين ايشان در پوشد و در ميان ايشان حكم جاهليت كند
aI
4
I
. حسن گفته است كه آن روز كه امير المؤمنين على اين سخن گفت ، خداى تعالى هنوز حجاج را نيافريده بود . ( 2 ) آورده‌اند كه چون حجاج عبد اللّه زبير را بكشت ، بر منبر رفت و گفت پسر زبير انباز گرفت به خداى تعالى و كتاب خداى تعالى بگردانيد و عبد اللّه بن عمر رضى اللّه عنهما حاضر بود چون اين سخن بشنيد گفت : كذبت . دروغ گفتى كه عبد اللّه زبير هرگز اين نكرد . پس حجاج گفت اين كيست كه اين سخن گفت ؟ گفتند : عبد اللّه بن عمر . حجاج گفت : اگر نه از امير المؤمنين مىترسيدمى و الا چنين و چنين كردمى به عبد الله بن عمر . پس مردى از اهل شام مىگذشت آنجا و حربه‌اى در دست داشت و در پاى عبد اللّه بن عمر زد و حجاج بر او بگذشت و گفت اين كه زد ؟ عبد اللّه گفت : تو زدى . حجاج گفت : لا و اللّه من نزدم .