تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 328

مساهمون:

ص٣٢٨
آن سخن را باز گرداند و نتواند . ( 1 ) پس برسيدم به سرائى از نقره بنا ساخته و در آنجا مردى نشسته . مرا گفت : مرحبا به مردى كه خداى تعالى مرا وعده داده بود ديدار او و امشب او را بديدم . من گفتم به خدا بر تو كه بگو كه تو كيستى ؟ گفت : من سليمان بن داودم . من گفتم : اين سراى از آن كيست ؟ گفت : از آن داود پيغمبر است . پس من در آن سراى رفتم و فراخى آن سيزده فرسنگ در سيزده فرسنگ بود . و در آن خانه‌ها بود از زبرجد و ياقوت و لؤلؤ چون جبريل تعجب من در آن سراى بديد ، گفت : اى پيغمبر رحمت ، ترا بس نباشد كه خداى تعالى ترا سراى همچندين بدهد . من گفتم : من اميد دارم كه خداى تعالى مرا بدهد مثل اين گفت برفتم تا برسيدم در ميان آن سراى مردى را ديدم نشسته . مرا گفت : مرحبا به پيغمبرى كه خداى تعالى مرا وعده داده بود كه او را ببينم و ما او را نديديم الا امشب . من گفتم به خدا بر تو ، تو كيستى ؟ گفت : من داودم . گفتم : اين سراى از آن كيست ؟ گفت : از آن خليل خدا ابراهيم . گفت : ما در آن سراى رفتيم و در آنجا آواز كودكان مىآمد . من گفتم اى جبرئيل ، اينان كيستند ؟ گفت : اطفال مؤمنان‌اند ، خليل ايشان را مىپرورد . عن سمرة بن جندب قال خرج علينا رسول اللّه صلى اللّه عليه و نحن فى المسجد فقال لقد رايت عجبا البارحة رايت رجلا من امتى اتاه ملك الموت عليه السلام ليقبض روحه فجاءه بره بوالديه فرده عنه . ( 2 ) سمره روايت كرده است كه رسول عليه السلام يك روز بيرون آمد و ما در مسجد بوديم . گفت : من عجبى ديدم دوش مردى را ديدم از امت من كه ملك الموت عليه السلام بيامد كه قبض روح او كند . پس به نيكىاى كه او با پدر و مادر كرده بود بيامد و ملك الموت را دفع كرد از او . و رايت رجلا قد احتوشته ملائكة العذاب فجاءه صلاته و استنقذته من ايديهم . ( 3 ) و مردى را ديدم كه ملايكه عذاب گرد او در آمده بودند . پس نماز او بيامد و او را از دست ايشان برهانيد . و رايت رجلا من امتى يلهث عطشا
شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 328 | عبد الملك الخركوشي النيسابوري / نجم الدين محمود راوندى