آن سخن را باز گرداند و نتواند . ( 1 ) پس برسيدم به سرائى از نقره بنا ساخته و در آنجا مردى نشسته . مرا گفت : مرحبا به مردى كه خداى تعالى مرا وعده داده بود ديدار او و امشب او را بديدم .
من گفتم به خدا بر تو كه بگو كه تو كيستى ؟ گفت : من سليمان بن داودم . من گفتم : اين سراى از آن كيست ؟ گفت : از آن داود پيغمبر است . پس من در آن سراى رفتم و فراخى آن سيزده فرسنگ در سيزده فرسنگ بود . و در آن خانهها بود از زبرجد و ياقوت و لؤلؤ چون جبريل تعجب من در آن سراى بديد ، گفت : اى پيغمبر رحمت ، ترا بس نباشد كه خداى تعالى ترا سراى همچندين بدهد .
من گفتم : من اميد دارم كه خداى تعالى مرا بدهد مثل اين گفت برفتم تا برسيدم در ميان آن سراى مردى را ديدم نشسته . مرا گفت : مرحبا به پيغمبرى كه خداى تعالى مرا وعده داده بود كه او را ببينم و ما او را نديديم الا امشب . من گفتم به خدا بر تو ، تو كيستى ؟ گفت : من داودم . گفتم : اين سراى از آن كيست ؟ گفت :
از آن خليل خدا ابراهيم . گفت : ما در آن سراى رفتيم و در آنجا آواز كودكان مىآمد . من گفتم اى جبرئيل ، اينان كيستند ؟ گفت :
اطفال مؤمناناند ، خليل ايشان را مىپرورد .
عن سمرة بن جندب قال خرج علينا رسول اللّه صلى اللّه عليه و نحن فى المسجد فقال لقد رايت عجبا البارحة رايت رجلا من امتى اتاه ملك الموت عليه السلام ليقبض روحه فجاءه بره بوالديه فرده عنه .
( 2 ) سمره روايت كرده است كه رسول عليه السلام يك روز بيرون آمد و ما در مسجد بوديم . گفت : من عجبى ديدم دوش مردى را ديدم از امت من كه ملك الموت عليه السلام بيامد كه قبض روح او كند . پس به نيكىاى كه او با پدر و مادر كرده بود بيامد و ملك الموت را دفع كرد از او .
و رايت رجلا قد احتوشته ملائكة العذاب فجاءه صلاته و استنقذته من ايديهم .
( 3 ) و مردى را ديدم كه ملايكه عذاب گرد او در آمده بودند . پس نماز او بيامد و او را از دست ايشان برهانيد . و رايت رجلا من امتى يلهث عطشا
شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 328
مساهمون: عبد الملك الخركوشي النيسابوري
ص٣٢٨