زناناند كه زنا كنند و فرزندان خود را كشند و از براى شوهران فرزند حاصل كنند نه از ايشان و نه از صلب ايشان . ( 1 ) پس مرا بر بالاى كوهى بردند چنان كه دشوار بود بر من رفتن بر آنجا . چون بر بالاى كوه رسيدم ، زمينى فراخ ديدم . و جماعتى زنان را ديدم بر قفا خفته ، و ماران بزرگ چون گردن بختيان ، پستانهاى ايشان مىگزيدند . من گفتم : يا جبرئيل ، كيستند اينان ؟ گفت : اين زنانىاند كه شير به فرزند خود ندهند تا فربه باشند . پس برسيدم به مردى كه پشتهء هيزم بسيار جمع كرده بود و طاقت نمىداشت كه برگيرد و مىخواست كه بر آن زيادت مىكند . من گفتم : كيست اين ؟ گفت : اين مرد از امت تو است . پيش او امانتى هست از آن مردمان ، و او توانائى آن ندارد كه آن را بگزارد و بر آن زيادت مىكند .
( 2 ) و در بعضى روايات است كه من در دوزخ جماعتى مردان را ديدم كه در عذاب بودند ، و چون سوخته مىشدند ايشان را بيرون مىآوردند و سرهاى ايشان به سنگ مىكوفتند و بار ديگر با دوزخ مىبردند و بعضى را سرنگونسار آويخته . من گفتم : اينان كيستند ؟ گفت : آنان كه سرهاى ايشان به سنگ مىكوفتند ، اهل كتاباند كه تغيير و تبديل آن كردهاند و آنان كه سرنگونسار آويختهاند منافقاناند .
قال ثم اتيت على قوم تقرض شفاههم و السنتهم بمقاريض من نار كلما قرضت زدت لا يفتر عنهم فقلت من هولاء قال خطباء الفتنة .
( 3 ) گفت : پس قومى را ديدم كه لبها و زبانهاى ايشان به بمقراضهايى از آتش مىبريدند و هر بار كه ببريدندى ، ديگر باره با ديد آمدى ، و از ايشان سست نكردندى عذاب . من گفتم : كيستند اينان ؟ گفتند : خطيبان فتنهاند يعنى عالمان بد . پس برسيدم به سوراخى كوچك كه از آنجا گاوى بزرگ بيرون آمد و مىخواست كه از آنجا كه بيرون آمده است باز آنجا رود و نمىتوانست . من گفتم : كيست اين ؟ گفت : مردى است كه سخنى بگويد و پس بر آن پشيمان شود
b
6
II
و خواهد كه