تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 325

مساهمون:

ص٣٢٥
كودكان بسيار ، و در ميان ايشان پيرى بود كه از درازى كه بود سرش را نمىشايست ديد . من گفتم سبحان اللّه اين كيست ؟ پس مرا گفت : برو . من برفتم . درختى ديدم كه اگر خلق جمع شوند جمله اين درخت سايه كند همه را ، و در زير درخت دو مرد بودند يكى هيمه جمع مىآورد و يكى آتش مىافروخت من گفتم : اين چيست ؟ پس گفت : برو پس برفتيم تا برسيديم به روضه‌اى كه در آنجا شكوفه‌هاى بهار بود و در ميان روضه مردى دراز بود كه سرش نمىشايست ديد از درازى و گرداگرد آن مرد بسيار كودكان بودند كه من هرگز مثل ايشان نديدم به نيكوئى . پس مرا گفت : برو . ( 1 ) برفتيم تا برسيدم به درجه‌اى عظيم كه من هرگز بزرگتر از آن درجه‌اى نديده بودم ، و بر آن درجه شهرى ديدم بنا نهاده ، خشتى از زر و خشتى از سيم ، و ما به در آن شهر رفتيم و در بگشودند و جماعتى مردان پيش ما آمدند بعضى از ايشان نيكو چنان كه من نيكوتر از ايشان
b
5
II
نديده بودم و بعضى زشت چنان كه من زشت‌تر از ايشان نديده بودم . پس فريشته‌اى ايشان را گفت : برويد و خود را در آن چاه اندازيد . ايشان برفتند و در آن چاه افتادند و چنان نيكو گشتند كه از آن نيكوتر صورتى نباشد . من گفتم سبحان اللّه ، اين چيست ؟ پس مرا گفت از پيش برو . ( 2 ) من ساعتى از پيش برفتم . شهرى ديگر را ديدم فراخ‌تر و روشن‌تر از آن شهر نخست و در ميان شهر جوئى بود آبش سپيدتر از شير ، و جماعتى مردان بودند در آنجا و مىدويدند بدين شهر و اهل آن را در جوى مىنهادند و سپيد و روشن بر مىآمدند . من گفتم سبحان اللّه . پس گفت : مىدانى كه كجا خواهى رفت ؟ . من گفتم : بازگشت من به نزد خداى است . گفت : راست گفتى . بدان كه آن مرد را كه ديدى كه قلابهاى آهنين در گوشهء دهانش مىانداختند مردى بود كه از خانهء خود بيرون آيد و دروغها گويد كه همه جايگاهها برسد . و اما آن مردان و زنان برهنه كه همچنان بودند كه در تنور باشند ايشان مردان و زنان زناكننده باشند ،