و ( 1 ) آن مرد كه در جوى خون بود و سنگ گرم در دهانش مىنهادند ، خورندهء ربوا بود ، و آن مرد كه نزديك آتش بود او خازن دوزخ بود ، و آن مرد دراز كه در بيشه بود ابراهيم خليل الرحمن بود ، و آن كودكان كه گرداگرد او بودند ، فرزندان بودند كه بر فطرت مسلمانى زائيدهاند ، و آن شهر دنيا بود كه قومى در آنجا عمل نيك كردند و بعضى عمل بد ، پس توبت كردند و خداى تعالى توبت داد ايشان را . و اما آن جوى خون خداوند ربا است . هر بار در گورش آتش برمىفروزند . و اما آنكه سرش به سنگ مىشكستند ، مردى باشد كه قرآن بياموزد و از آن غافل شود و نخواند و نماز فريضه به جاى نيارد .
( 2 ) و در بعضى اخبار آمده است كه پس برسيديم به قومى كه زراعت و كشت مىكردند و هر بار كه آن كشت را مىدرودند همچنان مىشد كه بود . من گفتم يا جبرئيل ، اينان كيستند ؟ گفت :
غازيانند در راه خداى و جماعتى را ديدم كه سرهاى ايشان مىشكستند . من گفتم اينان كيستند ؟ گفت : آنانند كه در نماز كاهلى كنند . پس برسيديم به گروهى ، پيش ايشان گوشتهائى ديدم كه خوشبوىتر از آن نباشد هيچ گوشت ، و ايشان گوشتى گنديدهء مردار مىخوردند . من گفتم : كيستند اينان ؟ گفت : اينان زنا - كنندگاناند كه زنان پاكيزه در خانه مىگذارند به حلال و طلب حرام مىكنند ، و همچنين زن كه شوهر را مىگذارد و طلب غيرى مىكند . ( 3 ) پس جمعى بسيار را ديدم از زنان و مردان ،
a
6
II
هر يكى را از ايشان دو لفج بود چون لفج شتر و جماعتى مردان بر ايشان موكل بودند و سنگها از دوزخ مىآوردند و در دهن ايشان مىنهادند و از زير ايشان بيرون مىآمد ، و ايشان همچون گاو بانگ مىكردند . من گفتم : كيستند اينان ؟ گفت : آنانند كه مالهاى مردم به ناحق خوردند . ( 4 ) پس برسيدم جماعتى بسيار ديدم از زنان ، بعضى به پايها سرنگونسار آويخته و بعضى به پستان آويخته ، و ايشان فرياد مىكردند چون بانگ گاو . من گفتم : كيستند ؟ گفت :