تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 324

مساهمون:

ص٣٢٤
مىكردند و از دست راست آدم درى بود كه بادى خوش از آنجا بيرون مىآمد ، و از دست چپش درى بود كه بادى ناخوش از او بيرون مىآمد و هر گه كه آدم
a
5
II
از دست راست مىنگريست ، خرم مىشد و مىخنديد و مىگفت : بادى خوش است از تنى خوش مىآيد . و مىفرمايد كه نامهء او از جملهء اهل عليين كنيد . من گفتم : يا جبريل ، اين كيست ؟ گفت : پدر تست آدم و اين در كه از دست راست اوست در بهشت است . چون مىبينيد كه كسى از فرزندان او در بهشت مىرود ، خرم مىشود و مىخندد و ( آن ) در كه از دست چپش است در دوزخ است . چون مىبيند كه كسى از فرزندانش در دوزخ مىرود همى گريد . روايت ديگر : ( 1 ) روايت كرده‌اند كه رسول عليه السلام گفت : من خفته بودم فرشته‌اى به من آمد و گفت برخيز . برخاستم . گفت : برو از پيش . پس من ديدم دو مرد را يكى خفته و يكى ايستاده و سنگ مىآرد و سر اين مرد خفته خرد مىشكند و سرش همچنان درست مىشود كه بود . پس سنگى ديگر مىآرد و سرش مىشكند همچنان . پس مرا گفت : برو از پيش . من برفتم دو مرد را ديدم يكى نشسته و يكى ايستاده ، در دست او قلابهائى آهنين و در گوشهء دهان اين مرد نشسته مىافگند و مىكشيد و پس در گوشهء ديگر از دهانش همچنين قلابى مىافكند و مىكشيد . من گفتم سبحان اللّه پس مرا گفت : برو از پيش . پس برفتم مردانى را ديدم برهنه و زنانى برهنه و آتشى از زير ايشان مىآيد . پس برفتم جوئى ديدم از خون و مردى در آن جوى بانگ مىدارد و بر كنار جوى مردى بود كه سنگها جمع مىكرد و به آتش آن سنگها مىتافت تا چون جمرهء آتش مىگشتند ، و هر گاه كه اين مرد كه در جوى خون بود نزديك مىرسيد ، يكى از آن سنگها در دهان او مىنهاد من گفتم سبحان اللّه . ( 2 ) پس مرا گفت : برو . پس برفتم ساعتى ، بيشه‌اى ديدم و در آنجا
شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 324 | عبد الملك الخركوشي النيسابوري / نجم الدين محمود راوندى