تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 308

مساهمون:

ص٣٠٨
جبريل چهارپائى بياورد كه آن را برقه خواندندى . رسول عليه - السلام بر آن نشست و او سركشى مىكرد . جبريل گفت : ساكن باش اى برقه كه هرگز بر تو ننشست كسى گرامىتر نزد خداى تعالى از محمد . پس رسول عليه السلام گفت : بر نشستم و مىرفتيم تا به حجابى رسيدم از آنجا فريشته‌اى بيرون آمد . من گفتم يا جبريل ، اين فريشته كيست ؟ جبريل گفت : به خداى كه ترا به رسالت فرستاد به حق كه من هرگز اين فريشته را نديده‌ام . پس آن فريشته گفت : اللّه اكبر ، اللّه اكبر ، ( 1 ) آواز آمد از پس حجاب كه راست گفت بندهء من ، منم بزرگتر منم بزرگتر . فرشته گفت : اشهد ان لا إله الا اللّه . آواز آمد از پس حجاب كه راست گفت بندهء من كه منم خداى ، نيست خدائى الا من . فرشته گفت : اشهد ان محمد رسول اللّه . آواز آمد از پس حجاب كه راست گفت بندهء من كه من فرستادم محمد را به رسالت . فريشته گفت : حى على الصلاة حى على الفلاح . آواز آمد از پس حجاب كه راست گفت بندهء من و بندگان مرا بخواند به من . رسول عليه السلام گفت : در آن روز خداى تعالى تمام گردانيد شرف من بر خلق اولين و آخرين . ( 2 ) و روايت كرده‌اند كه رسول عليه السلام گفت : من در خانهء ام هانى بودم آن شب كه مرا به معراج بردند از مسجد حرام به مسجد اقصى ، و ابن عباس روايت كرده است كه ( 3 ) رسول عليه السلام از خداى درخواست كه بهشت و دوزخ به دو نمايد . پس شب شنبه هفدهم از ماه رمضان پيش از هجرت به هجده ماه ، رسول عليه السلام گفت : شبى خفته بودم
a
9
oI
در سراى خود بر طهارت كه جبريل بيامد و ميكائيل و گفتند : بسم اللّه ، آنچه از خداى تعالى التماس كردى مبذول است . پس مرا ببردند ميان مقام و زمزم و مرا بر پشت خوابنيدند و شكم من بشكافتند ، و طشتى داشتند كه شكم همه پيغمبران در آنجا شستندى ، و جبريل مىرفت و آب زمزم مىآورد و در طشت مىكرد و ميكايل مىشست . پس جبريل ميكايل را گفت كه دلش بشكاف . ميكايل بشكافت و از دل من خون پاره‌اى سياه
شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 308 | عبد الملك الخركوشي النيسابوري / نجم الدين محمود راوندى