را ديدم . سلام كردم . جواب داد و گفت : مرحبا بالاخ الصالح و النبى الصالح . ( 1 ) پس برفتيم بر آسمان پنجم ، و همچنان بگفت و در بگشودند . در رفتم . هرون را ديدم . سلام كردم ، جواب داد و گفت :
مرحبا بالاخ الصالح و النبى الصالح . پس بر رفتيم بر آسمان ششم و همچنان گفت و در بگشودند و در رفتيم . موسى را ديدم گفت
a
8
oI
:
سلام كن موسى را . من سلام كردم و او جواب داد و گفت : مرحبا بالاخ الصالح و النبى الصالح . چون از او درگذشتم ، موسى بگريست .
او را گفتند : چرا مىگريى ؟ گفت : از آن مىگريم كه پسرى را پس از من به رسالت خواهند فرستاد و از امت او در بهشت بيشتر روند كه از امت من . پس بر رفتيم تا به آسمان هفتم ، و همچنان بگفت . چون در بگشودند ، ابراهيم را ديدم . سلام كردم . جواب داد و گفت : مرحبا بالاخ الصالح و النبى الصالح .
( 2 ) پس به سدرة المنتهى رسيديم . درختى عظيم بود بارش به بزرگى چون كوههاى هجره بود و برگهاش چون گوشهاى فيلان و چهار جوى ديدم دو ظاهر و دو باطن من از جبريل پرسيدم كه اين جويها چيست ؟ گفت : اين دو جوى باطن دو جوىاند در بهشت ، و اين دو جوى ظاهر نيل و فراتاند . پس برفتيم تا بيت المعمور .
( 3 ) پس آبشخورى پر از خمر بياوردند و آبشخورى پر از شير و آبشخورى از انگبين ، و هر سه بر من عرض كردند . من شير فرا گرفتم . جبريل گفت كه اين مسلمانى است كه تو و امت تو بر آن استقامت نمودهايد . پس فريضه كردند بر من پنجاه نماز در هر روز . پس باز گرديدم و بر موسى بگذشتم عليه السلام . مرا گفت :
ترا چه فرمودند ؟ من گفتم : پنجاه نماز هر روز . ( 4 ) گفت : امت تو طاقت پنجاه نماز ندارند در هر روز ، و من مردم را بيش از تو آزمودهام و بنى اسرائيل را ديده و از ايشان بسيار مقاسات كرده .
تو باز گرد و با پيش خداى عز و جل رو و تخفيفى بجوى از براى امت . پس من باز گرديدم و ده نماز وضع كردند و چهل بماند .
( 5 ) ديگر باره باز گرديدم با پيش موسى . گفت : ترا چه فرمودند ؟ گفتم :