صعصعة ان نبى اللّه صلى اللّه عليه حدثهم عن ليلة اسرى به .
( 1 ) روايت كردهاند كه رسول عليه السلام از شب معراج حكايت باز گفت كه همى در حطيم بودم يا در حجره بر پهلو خفته كه كسى بيامد و سينهء من بشكافت و طشتى زرين بياورد پر از ايمان و حكمت و دل من در آن طشت بشست و پس باز جاى نهاد . پس چهارپائى بياوردند سپيد ، كوچكتر از استر و بزرگتر از خر كه چندان كه چشم بنگرد گام او بود و مرا بر آن چهارپاى نشاندند و جبريل عليه السلام با من بود تا به آسمان دنيا رسيد خواست كه در بگشايند گفتند كيست ؟ گفت : جبريل . گفتند كيست با تو ؟
گفت : محمد . گفتند : او را خواندهاند و او رسول خداى است ؟
گفت : نعم . گفتند : مرحبا به . نيك آمد و در بگشادند . چون در رفتم آدم را ديدم عليه السلام . ( 2 ) جبريل گفت : اين پدر تست آدم . سلام كن بر وى . من سلام كردم بر وى . آدم جواب سلام باز داد . پس گفت :
مرحبا بالابن الصالح و النبى الصالح . گفت : مرحبا به پسر صالح و پيغمبر صالح . پس مرا بر بالا برد تا به آسمان دوم رسيد و خواست كه در بگشايند . گفتند : كيست ؟ گفت : جبريل . گفتند :
كيست با تو ؟ گفت : محمد . گفتند : كسى را به دو فرستادهاند و او را خوانده ؟ گفت : نعم . گفتند : نيك آمد . پس در بگشادند . چون در رفتيم يحيى و عيسى را ديدم و هر دو خالهزادهء يك ديگر بودند .
جبريل گفت : يحيى و عيسى را سلام كن . من سلام كردم . جواب سلام باز دادند و گفتند : مرحبا بالاخ الصالح و النبى الصالح . پس مرا بر آسمان سيم برد و خواست كه در بگشايند . گفتند : كيست .
گفت : جبريل . گفتند : كيست با تو ؟ گفت : محمد . گفتند : كس فرستادهاند به دو ؟ گفت : نعم . گفتند مرحبا به . نيك آمد و در بگشودند . چون در رفتيم يوسف را ديدم . جبريل گفت : يوسف را سلام كن . من سلام كردم . جواب سلام باز داد . پس گفت : مرحبا بالاخ الصالح و النبى الصالح . پس برفتيم بر آسمان چهارم و همچنان بگفت و جواب بشنيد . در بگشودند و در رفتيم و ادريس
شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 305
مساهمون: عبد الملك الخركوشي النيسابوري
ص٣٠٥