پرسيد كه اى بلوقيا ، چه وقت از ملك مفارقت كردى ؟ بلوقيا گفت :
بامداد . ( 1 ) پير گفت : پس زود آمدى و اسب ما را خسته كردى . بلوقيا گفت : من بر اسب دستى نجنبانيدم و پاى نزدم و سخت نراندم .
پير گفت : بتوانى دانست كه چند فرسنگ آمدى . گفت : ممكن كه فرسنگى پنج آمده باشم كما بيش . پس زين و لگام بگرفتند و برقع و جل و اسب عرق بسيار كرده بود و آن اسب دو پر داشت و از خستگى فرو هشته . پير گفت : اى بلوقيا ، امروز صد و بيست ساله راه آمدهاى و اسب از آن عرق كرده است كه تو سنگى بودى و اسب ميان آسمان و زمين گرداگرد دنيا ترا بياورد . از آنجا كه كوه قاف است و تو ندانستى . بلوقيا از آن متعجب بماند . پير گفت :
اى بلوقيا ، عجايب قدرت خداى تعالى بسيار است . ( 2 ) پس بلوقيا سلام كرد و برفت در ميان راه فرشتهاى ديد كه يك دستش به مشرق بود و يك دست به مغرب و مىگفت : لا إله الا اللّه محمد رسول اللّه . بلوقيا بر وى سلام كرد . او پرسيد كه تو كيستى ؟ گفت : من بلوقياام از بنى اسرائيل از فرزندان آدم . تو كيستى و نام تو چيست ؟ گفت :
نام من برخيايل است و من موكلم بر روشنائى روز و تاريكى شب .
بلوقيا گفت : چرا دستها باز گستردهاى ؟ گفت : در دست راست من روشنائى است و در دست چپ من تاريكى . اگر تاريكى را فرو گذارم آسمان و زمين و آنچه ميان ايشانست جمله تاريك شود و هيچ روشنائى نباشد هرگز و اگر روشنائى فروگذارم آسمان و زمين و آنچه ميان ايشانست جمله روشن شود و هيچ تاريكى نباشد . و ميان دو چشمش لوحى معلق بود و دو سطر بر آن نوشته سطرى سپيد و سطرى سياه . گفت : چون ببينيم كه سياهى زيادت شود در روشنائى من نيز در روشنائى بيفزايم به قدر آن ، و چون بينم كه سپيدى كم شود من نيز روشنائى زيادت كنم به قدر آنكه كم شد از سطر سپيد . و از آنست كه شب تابستان كوتاه باشد و در زمستان دراز و در تابستان روز دراز باشد و در زمستان كوتاه .
( 3 ) پس بلوقيا سلام كرد بر وى و برفت تا برسيد به فرشتهاى بر پاى
شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 226
مساهمون: عبد الملك الخركوشي النيسابوري
ص٢٢٦