زبان مىراند و دعا و تضرع مىكرد ، و خداى تعالى او را قوت مىداد تا بر گرسنگى و تشنگى صبر مىكرد و هيچ خسته نمىشد پس به جزيرهاى برسيد از زر سرخ ، گياهش زعفران و درختهايش خرما و انار و انگور و همه ميوهها چنان كه بينندگان مثل آن نديده بودند به نيكوئى و لطافت . بلوقيا گفت : چه ماننده است اين جايگاه به بهشت . پس قصد كرد كه از آن ميوه بعضى بچيند . درخت در سخن آمد و گفت : دور شو از من اى گناهكار پسر گناهكار كه ترا قدرت نباشد كه ميوه از من چينى . بلوقيا متعجب بماند از سخن او .
( 1 ) چون باز نگريست به نزديك درخت جماعتى سواران را ديد كه چهار پايان مىتاختند و روى به بلوقيا نهاده و شمشيرها كشيده چون برق درخشنده مىآمدند چنان كه ميان آسمان و زمين مىپريدند تا گرد بلوقيا در آمدند . چون او را ديدند متعجب ماندند و شمشيرها در نيام كردند ، بجمع گفتند : لا إله الا اللّه محمد رسول - اللّه . بلوقيا را گفتند : واى بر تو كيستى اى بندهء خداى و حال تو چيست ؟ او گفت : من بلوقياام از بنى اسرائيل . گفتند : اينجا چگونه افتادى ؟ . گفت : به يارى و قوت خداى تعالى
a
78 و به طلب اين نام آمدهام كه شما بر زبان مىرانديد و آن نام محمدست عليه السلام و قصهء خود و از آن پدر جمله باز گفت . ايشان گفتند راه غلط كردهاى و بسى هوسها و ترسها بيابى تا از درياى هفتم بگذرى . ( 2 ) پس بلوقيا گفت : شما كيستيد ؟ گفتند : ما قومى جنيانيم و مؤمنيم و با فرشتگان بر آسمان بوديم . خداى عز و جل ما را به زمين فرستاده است به مصاف كافران از جن و ما تا روز قيامت غزا خواهيم كرد . بلوقيا گفت : سوگند مىدهم به خدا بر شما كه شما محمد را شناسيد ؟ گفتند : نه . بلوقيا گفت : چگونه است كه پيوسته ياد نام او مىكنيد ؟ گفتند : خداى تعالى ما را فرموده است ياد كردن او . پس دست بلوقيا فرا گرفتند و او را نزديك ملك خويش بردند و نام او صخريا بود . چون بلوقيا را ديد برو سلام