كرد و او را پيش خويش بنشاند و از حال او پرسيد . ( 1 ) بلوقيا قصهء خود بگفت و آن عجايب كه ديده بود شرح داد . جنيان بگريستند و صلوات گفتند بر مصطفى عليه السلام و گفتند : اى بلوقيا ، ما قومى از جنيم و ما را زندگانى دادهاند تا قيامت كارزار مىكنيم با كافران جن و تو با ما صبر نتوانى كردن . بلوقيا گفت ملك جن را كه مرا خبر ده از ابتداى خلقت جان و چگونگى حال ابليس و استحقاق لعنت . ملك گفت : چون خداى تعالى دوزخ بيافريد و عذاب آن پديد كرد . دوزخ را هفت در پديد كرد و هفت دركات و دو گونه خلق بيافريد در دوزخ . نام يكى : جبليت و نام ديگر نمليت . ( 2 ) اما جبليت بر صورت شير بود و نمليت بر صورت گرگ و شير نر بود و گرگ ماده و دراز ناى هر يك پانصد ساله راه بود و شير را دمى بود چون دم مار و گرگ را دمى چون دم گزدم . و ايشان را فرمود تا خود را بيفشانند در دوزخ ايشان بيفشاندند از دم شير مارى در افتاد و از دم گرگ گزدمى و ماران و گزدمان دوزخ از آنند .
پس ايشان را جفت يك ديگر كرد از ايشان هفت پسر و هفت دختر در وجود آمدند و حق تعالى بفرمود تا آن دختران را به پسران دادند چنان كه آدم را فرمود از آن جملت شش طاعت داشتند و منقاد بودند و يكى عاصى شد . پدرش او را به لعنت كرد و آن ابليس است و نام او حارث بود و كنيت او ابو الغمر و ابو مره . چون خداى تعالى او را در عهد آدم به لعنت كرد ، او را ابليس نام كرد ، اينست آغاز خلقت جان .
( 3 ) پس بلوقيا را گفت : چهار پايان ما با آدميان قرار نگيرند و لكن تو بر اسب من نشين و آن اسبى بود جل در پوشيده و برقع بر سرش كشيده . ملك گفت : بلوقيا را چون به آخرين عاملان من رسى اين اسب را بديشان سپار و ايشان پيرى و جوانىاند و تو به سلامت برو
b
78 . بلوقيا به اسب برنشست و برفت تا آنجا كه ملك گفته بود و بريشان سلام كرد و فرو آمد و اسب بديشان سپرد و از پيش ملك بامداد آمده بود و نماز پيشين آنجا رسيده . آن پير