و ايشان را معلوم مىبود تا برسيدند به درختى كه آن را فريضه خوانند . ( 1 ) آن درخت آواز داد و گفت : يا عفان ، هر كه برگهاى من بگيرد و بكوبد و آبش بستاند و پايهاى خود بدان بيندايد از همه درياها بگذرد پايش تر نشود و در دريا چنان رود كه بر خشك رود و غرق نشود به فرمان خداى عز و جل . عفان گفت : ترا طلب مىكردم و از آن درخت برگى چند بگرفت و بكوفت و بيفشرد و روغنش در يكى كوزه كرد . پس آن مار را رها كرد و بپريد ميان آسمان و زمين و مىگفت : اى پسر آدم ، چه دليرى مىكنيد بر خداى تعالى و شما هرگز نرسيد بدانچه مىخواهيد . و ايشان برفتند تا به دريا رسيدند و پاى خود بدان روغن طلى كردند و بر سر آب چنان مىرفتند كه بر روى زمين و پايشان تر نشد تا به درياى اول بگذشتند .
( 2 ) پس به درياى دوم برسيدند به كوهى در ميان دريا نه سخت بلند و نه كوتاه . خاكش چون مشك در آن كوه غارى بود در آن غار تختى زرين نهاده و بران تخت جوانى خفته مويها تمام دست راست بر سينه نهاده و دست چپ بر شكم بر مثال خفتهاى و خفته نه ، و او سليمان بن داود بود عليهما السلام بر بالين سر او اژدهاى ديگر و انگشترى كه مستودع ملك بود در دست داشت . حلقهء انگشترى از زر و نگين از ياقوت سرخ چهار سو ، چهار سطر بر آن نوشته . بر هر سطرى نامى از نامهاى اعظم خداى تعالى . و عفان در كتاب خوانده بود و دانسته كه او سليمان بن داودست .
بلوقيا را گفت من مىخواهم كه انگشترى از دست او بيرون كنم و ملك سليمان ما را باشد و اميد داريم كه ما را زندگانى باشد تا آنگه كه محمد صلى اللّه عليه بيرون آيد . بلوقيا گفت : نه سليمان عليه السلام خواسته است كه رب هب لى ملكا لا ينبغى لاحد من بعدى .
خداى تعالى ملك او به كس ندهد تا به قيامت . ( 3 ) عفان گفت : اى بلوقيا ، خاموش باش كه نام بزرگ خدا با ماست . تو تورية مىخوان و نامهاى بزرگ . بلوقيا گفت : چگونه به انگشترى رسيم
شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 222
مساهمون: عبد الملك الخركوشي النيسابوري
ص٢٢٢