بنى آدم را بكشتندى و به لقمهاى در دهان نهادندى و لكن چون من صفير بزنم و آواز من بشنوند در آب روند و در زير زمين .
اكنون اى بلوقيا تو كجا مىروى ؟ گفت : در طلب آن نام مىروم كه شما مىگوئيد و آن نام محمد است . گفت اى بلوقيا مرا به تو حاجتى است و آن است كه اگر به محمد رسى سلام من برسانى و بگويى تبليخا سلام مىرساند .
( 1 ) پس بلوقيا رفت تا به بيت المقدس رسيد . آنجا دانشمندى بود نام او عفان . بلوقيا به نزديك او آمد . عفان ازو حال پرسيد . بلوقيا از اول تا آخر احوال پدر خويش و آن رق كه پدرش در تابوت نهاده بود و نعت و صفت مصطفى صلى اللّه عليه و سلم باز گفت و صفت امتش و آنچه در جزيره ديده و شنيده از ماران و حديث تبليخا پادشاه ماران بگفت . عفان گفت :
اى بلوقيا ، زمان محمد هنوز نيست و از آن امتش ، و ميان تو و او سالهاى بسيارست و قرون بىشمار . پس گفت : اى بلوقيا ، اگر مرا راهنمائى بدين مار كه نامش تبليخا است كه اگر من برين مار قادر مىشوم و او را بمىگيرم اميد آن هست كه ملكى عظيم بيابم و تا روزگار محمد عليه السلام زندگانى يابم . و او را بيابم و به دو ايمان آوريم . ( 2 ) پس بلوقيا از حرص كه بر ديدار محمد داشت عفان را با خود ببرد تا بدان جزيره كه تبليخا آنجا بود و عفان تابوتى از آهن بساخت و دو كوزه از سيم و يك كوزه را خمر در كرد و يك كوزه را شير و هر دو كوزه در تابوت نهاد و به جزيره رفتند و آن تابوت را سر بگشادند و آنجا بنهادند و سر كوزهها همچنين باز گذاشتند و با كنارى رفتند . مار بيامد . و در تابوت رفت و آن خمر بخورد و شير كه در كوزه بود و مست شد و در آن تابوت بخفت . عفان برخاست و آهسته فراز رفت و سر تابوت محكم بگرفت و برگرفت و هر دو با هم مىآمدند و بر هيچ سنگ و كلوخ و درخت و گياه نگذشتند الا كه با ايشان سخن گفت به فرمان خداى تعالى و هر نفع و ضرر كه در هر گياه
a
77 و سنگ بود مىگفتند