آنجا برفت به جزيرهاى رسيد از جزيرههاى دريا ، ( 1 ) و دران جزيره ماران بودند بر شال اشتران بختى به رنگ سياه . بلوقيا از آن بهراسيد و ماران مىگفتند : لا إله الا الله محمد رسول اللّه . بلوقيا نيز از تعجب گفت : لا إله الا اللّه محمد رسول اللّه . ماران سرها برداشتند و گفتند : اى بندهء خداى ، تو كيستى و نام تو چيست ؟
بلوقيا گفت : من آدمىام و نام من بلوقيا است از بنى اسرائيلم .
گفتند بنى اسرائيل چه باشد ؟ گفت : از فرزندان آدماند . گفتند : ما نه نام بنى اسرائيل شنيدهايم و نه نام آدم . بلوقيا گفت : شما كهايد ؟
گفتند : ماران دوزخيم كه روز قيامت عذاب كنيم كافران را .
بلوقيا گفت اينجا چه مىكنيد و محمد را چگونه مىشناسيد محمد را على ذكره الصلاة گفتند : دوزخ برجوشد هر سال و ناله كند دو بار . يك بار به گرما و يك بار به سرما . چون دوزخ نفس بزند ما را اينجا اندازد و پس باز جاى رويم و گرما و سرماى زمستان از آن نفسهاى دوزخ باشد و در دوزخ هيچ درى و ديوارى نيست مگر بر آن نوشته كه لا إله الا اللّه محمد رسول اللّه . ما محمد را از آن بشناختيم .
( 2 ) بلوقيا گفت : اى ماران ، در دوزخ از شما بزرگتر ماران باشند ؟ گفتند :
در دوزخ ماراناند كه يكى از ما در بينى ايشان رود و از گوش بيرون آيد و او را خبر نبود از بزرگى . بلوقيا بر ايشان سلام كرد و برفت
b
76 تا به جزيرهاى ديگر رسيد . در آنجا ماران سياه ديد هر يك چندان كه درختى و بر پشت يكى از ايشان مارى زرد كوچك نشسته . هر بار كه صغيرى بكردى ماران جمله پيرامون او جمع شدندى و چون بادى بدميدى همه پراكنده گشتندى و در آب رفتندى و مىگفتندى : لا إله الا اللّه محمد رسول اللّه . ( 3 ) مار كوچك چون بلوقيا را بديد گفت : اى آفريدهء خداى تو كيستى و نام تو چيست ؟
گفت : نام من بلوقيا و از بنى اسرائيلم و اسرائيل از فرزندان آدم است . تو مرا خبر ده كه تو كيستى ؟ مار گفت : من پادشاه مارانم و نام من تبليخا است و خداى تعالى مرا بر سر اين ماران گماشته است تا ايشان را نگاه مىدارم و اگر نه اين ماران به يك روز جمله