تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 179

مساهمون:

ص١٧٩
نشست . ركانه گفت : اين با من تو نكردى خداى عزيز و حكيم كرد و هرگز كس پشت من بر زمين نياورده است پيش از تو ، و لكن يك بار ديگر بگيريم ، اگر تو مرا بيفكنى ، ده گوسفند ديگر ازين گله ترا . پس رسول عليه السلام يك بار ديگر او را بيفكند و بر سينه‌ش نشست . ركانه همان سخن نخستين باز گفت و درخواست كه سيم بار كستى گيرد . بگرفتند . رسول عليه السلام
b
65 او را بر زمين زد ، او همان كلمات باز گفت . رسول را گفت : سى گوسفند ازين گله از آن تست اختيار كن . رسول گفت : گوسفند نمىخواهم و لكن ترا به اسلام مىخوانم اى ركانه و نمىخواهم كه تو به دوزخ روى ، و اگر اسلام آورى با سلامت باشى . ركانه گفت : اسلام نياورم تا تو معجزه‌اى با من ننمائى . رسول گفت : خداى تعالى بر تو گواه است كه اگر اين معجزه بنمايم ايمان آورى . گفت : نعم . و در آن نزديك درختى بود بسيار شاخ و برگ داشت . رسول اشارت كرد بدان درخت و گفت : بيا به فرمان خداى تعالى . حالى و ساعتى درخت پيش رسول آمد . ركانه گفت : معجزهء عظيم به من نمودى ، و لكن بفرماى تا باز گردد و به جاى خويش باز رود . رسول گفت : خداى تعالى بر تو گواه است كه اگر من بگويم كه درخت باز جاى رود ايمان آورى . ركانه گفت : نعم . رسول عليه السلام اشارت كرد درخت باز گرديد و به جاى خويش باز رفت . گفت : اى ركانه ، اكنون ايمان آور . گفت : معجزه‌اى عظيم نمودى ، و لكن من از آن مىترسم كه زنان و كودكان حديث كنند كه مگر من از ترس ايمان آوردم ، و همه دانند كه هرگز كس پشت من بر زمين نياورده است و هرگز از كس نترسيده‌ام ، و لكن تو اختيار كن و سى گوسفند از اين گله بگير . رسول گفت : مرا حاجت به گوسفند تو نيست چون ايمان آورى . پس باز گرديد و در راه ابو بكر و عمر مىآمدند . گفتند : يا رسول اللّه ، ما شنيديم كه تو بدين وادى آمده‌اى دل مشغول شديم كه مبادا كه از ركانه به تو آسيبى رسد . رسول عليه السلام قصه جمله باز گفت و گفت : نه خداى تعالى گفته است :
وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ