در قبايل ، چه آنگاه پسران عبد مناف با همه قبايل حرب نتوانند كرد ، به ديت از ما راضى شوند . شيخ نجدى گفت : رأى اين است و جز اين نيست .
پس قوم متفرق شدند بر آن كه آن چنان پيش گيرند . جبرئيل عليه السلام آمد و گفت : يا رسول اللّه ، امشب جماعتى عزم كردهاند كه تو در جامهء خواب خفته باشى بر تو شبيخون آورند . رسول امير المؤمنين على را گفت : امشب بر جامهء خواب من بخسب و جامهء من درپوش كه از ايشان به تو هيچ شرى نرسد .
چون قوم جمع شدند ، رسول عليه السلام بر ايشان بگذشت و ايشان بر در سراى رسول خفته بودند . رسول پارهاى خاك برگرفت و بر ايشان مىپاشيد و يس و القرآن الحكيم مىخواند تا آنجا كه فهم لا يبصرون . هيچ كس نماند كه رسول پارهاى خاك بر او افشاند ، و آنجا كه مىخواست برفت . پس يكى آمد و گفت : شما اينجا انتظار چه مىكنيد ؟ گفتند : انتظار محمد . گفت : خداى تعالى شما را نوميد گردانيد . محمد بيرون آمد و بر شما بگذشت و بر سر هر يك از شما پارهاى خاك افشاند و رفت . هر يك دست بر مىكرد ، خاك مىديد . همه شب منتظر مىبودند .
b
64 بامداد امير المؤمنين على رضى اللّه عنه از جامهء خواب برخاست . گفتند : آن مرد راست گفت كه محمد بگذشت . پس حق تعالى اين آيت فرستاد :
وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ
.
( 1 )
معجزهء ديگر :
عروة بن الزبير روايت كرده است كه عامر بن الطفيل و اربد بن قيس بيامدند به رسول عليه السلام ، و انداخته بودند كه غدرى كنند با رسول عليه السلام . عامر با اربد گفته بود كه من محمد را به سخن مشغول كنم ، تو بايد كه ناگاه او را زخم زنى . عامر رسول را گفت : دوستى كن با من اى محمد . گفت : تا اول ايمان آورى به خداى تعالى . او بار ديگر اين سخن باز گفت .
رسول همان جواب داد تا سه بار باز گفت و منتظر مىبود كه اربد آنچه گفته است بكند ، و اربد هيچ حركت نمىكرد . پس عامر گفت