بو جهل گفت : يا محمد ، مرا به چه مىترسانى كه در اين وادى هيچ انجمنى بيش از آن من نيست . قال الله تعالى
فَلْيَدْعُ نادِيَهُ سَنَدْعُ - الزَّبانِيَةَ
. ابن عباس گفت : اگر بو جهل نادى خود بخواندى ، حالى زبانيه او را بگرفتندى .
( 1 )
معجزهء ديگر :
عبد الله بن بريده روايت مىكند از پدر خويش كه مردى از انصار پيش رسول عليه السلام آمد و گفت : يا رسول - اللّه ، مرا شترى مردگير هست و كس را يارا نيست كه نزديك او رود و مهار در بينى او كند . رسول برخاست و با او برفت . چون آنجا رسيد ، شتر او را بديد ، سر بر زمين نهاد و سينه ، رسول عليه السلام سرش بگرفت و مهار بياورد و در بينى او كرد و به دست خداوندش داد . پس بو بكر و عمر گفتند : شك نيست كه تو رسول خدائى جل جلاله . رسول گفت : كيست كه نداند كه من رسول خدايم مگر كافران از آدميان و پريان .
( 2 )
معجزهء ديگر :
و از ابو امامه روايت است كه گفت : مردى بود از بنى هاشم نام او ركانه و شجاعترين و بقوتترين مردمان بود در آن عهد ، و او كافر بود و گلهاى گوسفند داشت در وادئى كه آن را اصم خواندندى . رسول عليه السلام از سراى عايشه بيرون آمد و روى بدان وادى نهاد . ركانه پيش رسول آمد و رسول عليه السلام تنها بود و كس با او نبود . گفت : يا محمد ، توى كه خدايان ما را دشنام مىدهى و لات و عزى را ناسزا مىگوئى و دعوت به خداى عزيز و حكيم مىكنى و اگر نه خويشى بودى ميان من و تو ، با تو سخن نگفتمى تا ترا نكشتمى ، و لكن اكنون خداى عزيز و حكيم را بخوان تا ترا از دست من برهاند . اكنون بيا تا من و تو كشتى گيريم و تو خداى عزيز و حكيم را بخوان تا ترا يارى دهد و من لات و عزى را بخوانم تا مرا يارى دهند ، اگر تو مرا بيفكنى ده سر گوسفند ازين گله ترا آنچه تو اختيار كنى . رسول عليه السلام گفت :
بسم اللّه ، تو خدايان خود را بخوان تا من خداى عزيز و حكيم را بخوانم . رسول عليه السلام او را بگرفت و بر زمين زد و بر سينهش