يك بار ديگر : با من دوستى كن . رسول عليه السلام سرباز زد . عامر برخاست ، گفت : و الله كه اين ناحيت را پر از سوار و پياده كنيم همه بر دشمنى تو ، و باز گرديدند . رسول گفت : بار خدايا ، شر عامر بن الطفيل از من كفايت كن . چون بيرون شدند ، عامر اربد را گفت : چرا آنچه گفته بودم نكردى ؟ اربد گفت : بالاى سر محمد ماران ديدم دهنها باز كرده ، بترسيدم . و روايت كنند كه چون باز گشتند در راه عامر را علت طاعون پديد آمد بر گردن و بمرد پس از آن يك دو روز ، و اربد مىرفت و شترى داشت از پس وى مىرفت . حق تعالى صاعقهاى بفرستاد و اربد و شتر هر دو بسوختند .
( 1 )
معجزهء ديگر :
ابن عباس روايت كرده است كه مردى بود از قبيلهء ازدشنوه او را ضماد گفتندى و معز مىكردى و معالجت كسانى كه ديو ايشان را گرفته بودى ، او به مكه رسيد ، او را گفتند كه محمد شاعر و مجنون و كاهن و ساحر است . ضماد گفت : كاشكى من محمد را بديدمى مگر خداى تعالى او را شفا دادى . پس محمد را ديد گفت : اى محمد ، من ترا معالجت كنم و خداى تعالى ترا بر دست من شفا دهد . رسول عليه السلام گفت :
الحمد لله نحمده و نستعينه و نستغفره من يهدى الله فلا مضل له و من يضلل فلا هادى له و اشهد ان لا إله الا اللّه و ان محمد عبده و رسوله .
ضماد گفت :
اين كلمات را اعادت كن . رسول عليه السلام سه بار باز گفت . ضماد گفت : من سخن ساحران و كاهنان و شاعران بسيار شنيدهام مثل اين كلمات هرگز نشنيدهام ، دست بيار تا با تو بيعت كنم و اسلام آرم . رسول عليه السلام دست به دو داد و اسلام آورد و بيعت كرد بر اسلام و از براى قوم نيز بيعت كرد .
( 2 )
معجزهء ديگر :
ابن عباس رضى الله عنه روايت مىكند كه بو جهل در آمد و رسول عليه السلام
a
65 سجده مىكرد و در نماز بود . گفت يا محمد ، نه ترا نهى كردهام اگر باز ايستادى از اين و اگر نه كنم با تو آنچه كنم . رسول او را بانگ بر زد و سخن درشت گفت .