ترسان و با منزل خويش آمد و بو جهل را ديد . از او پرسيد كه كجا بودى ؟ گفت : از پى محمد برفته بودم و اميد مىداشتم كه او را ناگاه بكشم و او تنها بود . همى ماران سياه را ديدم كه بالاى سر او دهان مىزدند و دهان گشاده داشتند . من از ايشان بترسيدم و بازگشتم . ابو جهل گفت : اين از جادوى محمد است .
( 1 )
معجزهء ديگر :
از عكرمه روايت است كه قومى بيعت كردند بر آن كه چون محمد را ببينند چنين و چنين كنند . رسول عليه السلام
a
64 خاك پارهاى برگرفت و بر سر ايشان مىپاشيد و يس و القرآن الحكيم مىخواند تا اينجا كه فهم لا يبصرون .
( 2 )
معجزهء ديگر :
آن بود كه قريش چون بديدند كه رسول را عليه السلام جمعى اصحاب و ياران جمع شدند و كارش به قرار و قاعده است ، جمع در دار الندوه آمدند و انداخت مىكردند پنهان كه در حق رسول عليه السلام چه كنند . ابليس بيامد بر شكل مردى پير و بر در سراى بايستاد ، و چون قريش او را ديدند پرسيدند كه شيخ كيست . ابليس گفت : شيخ از اهل نجد است چون شنيد كه شما در چه كاريد او نيز بيامد تا با شما موافقت كند . گفتند :
مبارك . در رفت و با ايشان بنشست و جمله اشراف قريش حاضر بودند از هر قبيله . بعضى گفتند كار محمد به جائى رسيد كه مىبينيد ، طريقى ببايد انديشيد كه دفع او در آن باشد . يكى گفت :
او را از ولايت خويش بيرون كنيم . شيخ نجدى گفت : اين طريق مصلحت نيست كه شما شيرين سخنى محمد مىدانيد و دوستى او در دلها ، ايمن نشايد بود كه چون از اين جايگاه بيرون رود به قبايل عرب رود و به زبان خوش و سخن نيكو ايشان را بفريبد و بدست آرد آنگه رجوع كند و با لشكرى تمام بر شما باز آيد و كار از دست شما بستاند . بو جهل گفت : من چنان مصلحت مىبينم كه از هر قبيله جوانى جلد و با قوت اختيار كنيم و هر يك را شمشيرى بران در دست نهيم و به يك بار قصد محمد كنيم و باتفاق او را زخم زنيم و بكشيم و از او باز رهيم ، پس آنگاه ديت او پراكنده كنيم