فاطمه رضى اللّه عنها
b
63 در پيش رسول آمد عليه السلام و مىگريست .
رسول گفت : چرا مىگريى ، گفت : چرا نگريم ، جماعت قريش در خانه نشستهاند و عهد مىكنند و سوگند مىخورند به لات و عزى و منات كه چون ترا ببينند بكشند . رسول گفت : اى جگر گوشه ، آبى بيار تا وضو كنم . وضو كرد و بيرون آمد و به مسجد رفت .
چون رسول را عليه السلام آن جمع بديدند همه سر فرو انداختند و هيچ چشم بر رسول عليه السلام نكردند . قبضهاى خاك برگرفت و در ايشان انداخت و گفت : شاهت الوجوه . يعنى زشت باد اين رويها . از آن خاك به هر كه رسيد روز بدر كشته آمد .
( 1 )
معجزهء ديگر :
ابن عباس روايت كرده است كه چون تبت يدا ابى لهب فرو آمد ، زن بو لهب بيامد و ابو بكر صديق رضى اللّه عنه با رسول نشسته بود . چون زن را بديد گفت : يا رسول اللّه ، زنى سليطه است مىترسم كه سخنى گويد كه تو از آن رنجيده شوى .
رسول گفت : او مرا نبيند . پس بيامد و صديق را گفت : صاحب تو مرا هجو كرده است . بو بكر گفت : لا و اللّه ، او شعر نگويد . گفت :
تو راستگوترى . و باز گرديد . بو بكر گفت : يا رسول اللّه ، ترا نمىديد . گفت : فرشتهاى مرا به پر مىپوشانيد .
( 2 )
معجزهء ديگر :
رسول عليه السلام موزه بخواست تا در پوشد .
يك پاى در پوشيد . كلاغى بيامد پاى ديگر در ربود . چون در انداخت ، مارى از موزه بيرون افتاد . پس رسول گفت : هر كه از شما ايمان دارد به خدا و روز بازپسين بايد كه موزه نپوشد تا نيفشاند .
( 3 )
معجزهء ديگر :
عروة الزبير روايت كرده است كه نضر بن الحارث از جملهء آنان بود كه رسول را عليه السلام رنجانيدى . رسول عليه - السلام نيمروزى بيرون آمد از براى قضاى حاجت ، و گرماگرم بود ، و برفت تا نزديك پشتهء جيحون . و رسول را عادت چنان بود كه از براى قضاى حاجت دور برفتى . نضر بن الحارث رسول را تنها ديد و دور از منزل رفته . با خود گفت : خالىتر از اين فرصتى نيابم . از پى رسول برفت تا به نزديك رسول رسيد . پس بازگرديد