تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 171

مساهمون:

ص١٧١
بداد ، و در رسول عليه السلام آويخت و جامهء رسول بدريد . رسول گفت : اللهم سلطه عليه كلبا من كلابك . خدايا بر او گمار سگى از سگان تو . عتبه به شام مىرفت با جماعتى از قريش به تجارت . شبى در راه مىرفتند ، آواز شير شنيدند . عتبه گفت : به خدا كه اين شير مرا بخورد . او را گفتند : تو از ميان ما جمله چگونه مىترسى ؟ گفت : محمد مرا بدين ترسانيده است و او هر چه گويد چنان باشد . پس جماعت او را در ميان خود خوابانيدند و بخفتند . در شب شير در آمد و از بارها و شتران ايشان جمله بگذشت و چون به سر عتبه رسيد ، او را برگرفت و از ميان ايشان بيرون آورد و بكشت ، و او فرياد مىكرد و كس به فرياد او نمىرسيد .
b
62 ( 1 )

معجزهء ديگر :

آن بود كه زبير عوام در آن وقت كه فتح خيبر بود در مصاف يكى از جملهء كافران بود ياسر نام . زبير با او مصاف مىكرد . مادرش صفيه دختر عبد المطلب گفت : يا رسول اللّه ، ياسر پسرم را بكشد . رسول گفت : نه ، پسرت او را كشد ، و چنان بود ، زبير او را بكشت . و همچنين محمد مسلمه را گفت كه از ميان كافران مردى بود نام او مرحب ، به مبارزت بيرون آمد . محمد مسلمه گفت : يا رسول اللّه ، من با او مصاف كنم كه او برادرم را كشته است . رسول عليه السلام گفت : برو و با او مصاف كن ، و دعا كرد كه بار خدايا ، محمد را يار باش . پس محمد او را بكشت . ( 2 )

معجزهء ديگر :

مردى بود از جملهء ياران ، نام او حاطب بن بلتعه ، و با رسول به مدينه آمده بود . نامه نوشت به اهل مكه و ايشان را خبر داد به آمدن رسول عليه السلام ، و نامه به زنى داد تا به مكه برد . خداى تعالى رسول را خبر داد . رسول امير المؤمنين على و زبير عوام را بفرستاد تا نامه از آن زن فراگيرند . برفتند و در او رسيدند و نامه طلب كردند ، و او در ميان گيسو پنهان كرده بود . بستدند و بياوردند پيش رسول عليه السلام و برخواندند . كس فرستاد و حاطب را حاضر كرد و گفت : يا حاطب ، اين نامه