اسامة بن مالك بن جندب و يزيد بن جفنة الغسانى . چون به شام رسيديم ، نزديك غديرى آب فرو آمديم و درختى چند آنجا بود و در آن نزديك ديرى بود و در آنجا راهبى . آن راهب سخن ما بشنيد كه به سخن ايشان مشابهتى نداشت . پيش ما آمد و گفت : اين لغت كه شما مىگوئيد نه لغت اهل اين شهر است . ما گفتيم : ما از مضريم . راهب گفت : از كدام مضر ؟ گفتيم : از خندف . راهب گفت : بدرستى كه از ميان شما به زودى پيغمبرى را بفرستند . شما بشتابيد و حظ خويش ازو حاصل كنيد تا راه راست يابيد كه او خاتم پيغمبرانست و نام او محمدست . چون ما باز گرديديم و با خانهء خويش آمديم هر يك را از ما فرزندى آمده بود نرينه . نامشان محمد نهاديم . سبب نام نهادن محمد ايشان را اين بود . چون از راهب خبر محمد بشنيدند تبرك جستند به نام او ، يا آرزو كردند كه مگر محمد پسر ايشان باشد .
( 1 )
معجزهء ديگر :
آن بود كه رسول عليه السلام نامهاى به كسرى و قيصر [ فرستاد ] و ايشان را به اسلام دعوت كرد . قيصر نامهء مصطفى عليه السلام بر بالش نهاد و جوابى نيكو باز داد . و كسرى نامه بدريد و نامه نوشت به فيروز ديلم به يمن و او را فرمود كه به رسول عليه السلام رود و او را بگيرد و بكشد . رسول عليه السلام چون بشنيد كه او نامهء رسول بدريد ، گفت :
اللهم مزق ملكه كما مزق كتابى .
پس فيروز بيامد به نزديك رسول و آنچه كسرى فرمود معلوم رسول عليه السلام كرد . رسول گفت : خداى من مرا بياگاهانيد كه خداى ترا دوش بكشتهاند . فيروز چون اين سخن بشنيد
bI
6 بترسيد و نيارست هيچ حركت كرد . پس خبر به فيروز رسيد كه شير و پسر كسرى پدر را بكشت در آن شب كه رسول خبر داده بود ، و فيروز اسلام آورد چون اين معجزه بديد كه گفته بود و باز گرديد و با يمن آمد و اهل يمن را به اسلام دعوت كرد و جماعت اهل عجم كه آنجا بودند همه اسلام آوردند .