ايشان چون فرزندى آمد رباعيه نرست .
معجزهء ديگر :
روايت كردهاند كه چون رسول عليه السلام خواست كه بناى مسجد مدينه كند ابو بكر صديق را گفت من محتاجم به درختى چند از براى عمارت مسجد و وصف آن مىكرد . بو بكر گفت : مرا به مكه سرائى هست كه چندين درخت دارد و طولشان و عرضشان صفت مىكرد . كاشكى آن درختان اينجا بودندى .
رسول گفت : خواهى كه اينجا باشند . بو بكر گفت : اللهم نعم . رسول آن درختان را بخواند خداى تعالى آن درختان را پرها بداد تا به مدينه پريدند و در عمارت مسجد به كار بردند .
( 1 )
معجزهء ديگر :
آوردهاند كه رسول عليه السلام در بعضى سفرها بود و آب نبود و تشنگى غالب شد بر رسول ، امير المؤمنين على را بفرستاد و مردى ديگر را با او تا آب طلب كنند . غلامى سياه را ديدند و پرستارى سياه و مشكى آب داشتند . غلام را گفتند بيا كه رسول عليه السلام ترا مىخواند . غلام گفت : شما اين ساحر را مىگوئيد ؟ گفتند : اين كه تو مىگوئى . پس او را بياوردند و آبش جمله خرج كردند و آبشخورها همه پر كردند و آب همچنان در مشك به جاى بود . رسول عليه السلام گفت : تكلفى با اين غلام بكنيد . هر يك هديهاى آوردند از نان و خرما و كعك و دراهم ، و او را بسيار چيزها جمع شد . پس دست مبارك بر روى آن غلام ماليد ، سپيد شد . پس باز گرديد و با نزديك خداوندان خويش شد و ايشان انتظار او مىكردند . چون او را از دور بديدند گفتند راويه از آن ماست و شتر از آن ما است اما بنده از آن ما نيست .
چون بديشان رسيد و قصه باز گفت ، ايشان اسلام آوردند و آن غلام نيز اسلام آورد .
( 2 )
معجزهء ديگر :
از محمد بن عدى بن سواد بن خيثم پرسيدند كه چگونه پدرت ترا نام محمد كرد ؟ او گفت اين سؤال من از پدر خود كردم ، گفت : ما چهار كس از بنى تميم بيرون رفتيم من و سفير بن مجاشع بن دارم و يزيد بن عمرو بن حابية بن حرقوص و