كسى بر تو ننشيند . پس چون رسول عليه السلام به جوار حق رفت فاطمه بيرون آمد به شب . عضبا را ديد . گفت : السلام عليك يا بنت رسول اللّه ، قدحان فراقى من الدنيا و اللّه ما تهنات بعلف و لا شراب بعد رسول اللّه . گفت : سلام بر تو باد اى دختر رسول ، مرا فراق از دنيا نزديكست . به خدا كه علف و آب خوش نخوردم پس از رسول صلوات اللّه عليه .
( 1 )
معجزهء ديگر :
روايت كرده است
bo
6 عروه از عايشه رضى اللّه عنها كه چون خداى تعالى خيبر بگشاد از براى رسول عليه السلام نصيب غنيمت برسيد چهار جفت موزه و ده اوقيه زر و سيم و خرى ديزه . پس خر سخن گفت با رسول عليه السلام . رسول برو نشست و با او گفت كه نام تو چيست ؟ گفت : عفير بن يزيد بن شهاب بن حشفه . رسول گفت : تو از آن كه بودى ؟ گفت : از آن جهودى و هر وقت كه بر من مىنشست من عمدا به سر در مىآمدم و او را بر زمين مىزدم و او مرا مىزد و جفا مىنمود . رسول گفت : ترا چه حاجتست ؟ گفت : مرا حاجتى نيست كه پدر من حكايت كرد از پدر خويش از اجداد او كه گفتند كه نسل ما نشينند هفتاد پيغامبر و بر آخرين نسل ما پيغمبر آخر زمان نشيند كه او را محمد گويند . و از نسل پدر من جز من دگر نمانده است و نه از پيغمبران جز تو . پس پيغمبر عليه السلام گفت : نام تو يعفور است ، و رسول برو نشستى و چون فرو آمدى به سراى كسى كه او را خواندى ، يعفور را فرستادى و او برفتى و سر بر در زدى . چون خداوند سراى بيرون آمدى ، يعفور اشارت كردى كه رسول عليه السلام ترا مىخواند . چون رسول عليه السلام از دنيا رحلت كرد پس از آن سه روز يعفور زنده بود و پس به سر چاهى رفت از آن ابو الهيثم بن التيهان ، و خود را در آن چاه انداخت و بمرد ، و آن چاه گور او شد از بسيارى جزع كه بر فراق رسول مىكرد .
( 2 )
معجزهء ديگر :
روايت كردهاند كه آن جماعت كه رباعيات رسول عليه السلام بشكستند روز احد يعنى دندانهاى پيشين هيچ كس را از