تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 163

مساهمون:

ص١٦٣
عايشه گفت : من آن سوسمار را از رسول عليه السلام بخواستم تا مىپرورم و طعام مىدهم . پس ديگر سخن نگفت . پس از آنكه در مسجد گفت . پس اعرابى برگشت خندان و شاد . رسول عليه السلام گفت : اى اعرابى به خدا استهزا مىكنى ؟ گفت : يا محمد ، به خدا كه بر تو استهزا نمىكنم و نه بر خداى تعالى . و چون من نزديك تو آمدم در همه روى زمين هيچ كس را دشمن‌تر از تو نداشتم و اكنون بر روى زمين هيچ كس را دوست‌تر از تو ندارم . رسول گفت : اسلام آر تا به سلامت باشى . اعرابى گفت : اشهد ان لا إله الا اللّه و اشهد ان محمد رسول اللّه حقا . پس رسول عليه السلام شاد شد به اسلام او و بر سر پاى نشست و سه بار دست بر دست زد و گفت : يا اعرابى ، به ما آمدى و كافر بودى و از پيش ما باز مىگردى نيك بخت . اى اعرابى ، از مال دنيا هيچ دارى ؟ گفت : بدان خداى كه ترا به حق به خلق فرستاد كه در بنى سليم هيچ كس از من درويش‌تر نيست . پس رسول عليه السلام با صحابه نگريست و گفت : كيست كه ناقه‌اى بدين اعرابى دهد تا من ضمان كنم كه روز قيامت ناقه‌اى به دو دهم از ناقه‌هاى بهشت . پس عبد الرحمن بن عوف از جاى برجست و گفت : مادر و پدر من فداى تو باد يا رسول اللّه ، من ناقه‌اى به دو دهم ده ماهه آبستن سرخ موى زير بختى و بالاى اعرابى ، اشعث بن قيس الكندى به من هديت آورده است
b
59 آن روز كه از غزاى تبوك باز گرديديم . رسول عليه السلام گفت يا ابن عوف ، تو وصف ناقهء خود بكردى ، من نيز وصف آن ناقه بكنم كه نزد ماست . عبد الرحمن گفت : يا رسول اللّه وصف بكن . گفت : ناقه‌اى است از لؤلؤى خوشاب گردنش از ياقوت سرخ ، گوشهايش از زمرد سبز ، دست و پاى از جواهر ، جامه‌هاش از سندس و استبرق . اى پسر عوف ، اين ناقه در زير تو مىپويد ميان مقام و حوض من . پس گفت : يا اعرابى ، برنشين . اعرابى برنشست . گفت : روى باز كن . روى باز كرد . گفت : پشت باز كن . پشت باز كرد . گفت : فرود آى . فرو آمد . گفت : اى