تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 156

مساهمون:

ص١٥٦
و زمين را مىشكافت و بطوع و رغبت به خدمت رسول آمد . پس دستورى بداد تا باز گردد ، باز گرديد . ( 1 )

معجزهء ديگر :

آن بود كه رسول عليه السلام در غزاى طايف بود به يك شبانروز راه بر ناقه مىرفت ، به نزديك طايف به وادئى بگذشت كه آن را بجب خوانند ، و آنجا اشجار بسيار باشد از سدر و طلح . رسول را عليه السلام خواب در چشم آمد ، به درخت سدره رسيد در تاريكى شب . آن درخت به دو نيم شكافته شد و رسول عليه السلام بخفت . و آن سدره همچنان شكافته بر دو ساق مانده است هنوز تا اين روزگار ، و اهل آن موضع تعظيم آن سدره كنند و آن را سدرة النبى خوانند . و چون باديه‌نشينان بدان وادى رسند همه درختان را برگها فرو كنند از براى چهارپايان الا آن سدره را برگ فرو نكنند و بزرگ دارند و بدان تبرك جويند ، و اين نشانى و حجتى باقى است از رسول عليه السلام . ( 2 )

معجزهء ديگر :

آن است كه رسول عليه السلام در مسجد مدينه پشت به درختى باز گذاشتى و خطبه كردى . چون مردم بسيار شدند ، بعضى از غلامان عباس از براى رسول منبرى بساختند . چون رسول عليه السلام بر آن منبر رفت ، آن درخت بناليد چون ناقه‌اى كه بچه‌اش را كشته باشند بنالد . رسول عليه السلام آن درخت را بخواند . مىآمد و زمين مىشكافت و مردم مىديدند تا به رسول عليه السلام رسيد . رسول او را در بر گرفت و با او سخن گفت . پس گفت بازگرد و با جاى خود رو . درخت با جاى خود رفت و مسلمانان را يقين بيفزود . ( 3 )

معجزهء ديگر :

آن بود كه مردى بود و گلهء گوسفندان داشت و شبانى مىكرد . پس يك ساعت از آن غافل شد . گرگى بيامد و بزى ببرد و مرد از دنبال گرگ مىدويد . گرگ بز بيفكند و به زبان فصيح مىگفت كه تو روزيئى كه خداى تعالى از جهت من برانده است منع مىكنى ؟ مرد گفت : عجب است كه گرگ سخن مىگويد . گرگ گفت : عجبتر ازين آنست
a
57 كه محمد دعوت به حق مىكند