كه آنچه مراد و مطلوب اوست بر خواهد آمد . خداى تعالى زمين را بفرمود تا چهار دست و پاى اسبش بگرفت و در زمين فرو شد .
و زمينى بود سخت و نسو همچون سنگ ساده . سراقه بدانست كه آن كارى آسمانى است . آواز برداشت كه يا محمد ، رسول عليه السلام از آنجا كه رحمت و بزرگى او بود جوابش داد . گفت دعايى بكن تا خداى تو دست و پاى اسب من گشاده گرداند و از خدا قبول كردم كه هيچ كس را رهنمائى نكنم به تو . رسول عليه السلام دعا كرد و خداى تعالى اجابت كرد . حالى
a
56 اسبش از زمين رهايى يافت . و سراقه مردى بود زيرك و دانست كه رسول را كار بالا مىگيرد و اصحابش با كثرت و عدت بسيار شوند و دعوتش منتشر گردد .
گفت : مرا امانى بده . رسول عليه السلام گفت : دادم . پس نور هدى و روشنائى داد و ايمان آورد .
( 1 )
معجزهء ديگر :
آن بود كه چون رسول عليه السلام هجرت مىكرد از مكه به مدينه به نزديك مكه سپاه با غارى برد كه مردم آنجا فرو آمدندى . و شبانان به شب باز آنجا رفتندى و پيوسته آنجا مردمان بودندى و هيچ وقت از كسى خالى نبودى . پس سه روز بگذشت كه هيچ كس پيرامن آن نگرديد و قوم مكه در طلب رسول عليه السلام بيامدند . خداى تعالى بر ايشان بپوشانيد و چشم از ديدن آن نابينا گردانيد و عنكبوتى را بفرستاد تا بر در آن غار نسجى بكرد و ايشان از طلب نوميد گشتند . و خداى عز و جل رسول را از گزند ايشان معصوم داشت .
( 2 )
معجزهء ديگر :
آن بود كه بو جهل دشمن رسول بود و پيوسته سعى مىكرد در اطفاء نور نبوت . يك روز شترى خريد از مردى غريب كه به مكه آمده بود و بهايش تمام نمىداد .
اين مرد به استعانت به نادى و انجمن قريش آمد و فرياد كرد و گفت : حرمت اين خانه آنست كه كسى پناه گيرد بدان حق او محافظت كنند . و من مردى غريبم و بو جهل حق من ادا نمىكند .
ايشان به طريق استهزا حوالهء او به رسول كردند ، يعنى كه او را