تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 155

مساهمون:

ص١٥٥
شوكتى نيست و خجل شود بدين استعانت . مرد بيامد و با رسول عليه السلام حال باز گفت . رسول با او برفت به در سراى ابو جهل و در بكوفت . بو جهل آواز رسول عليه السلام بشنيد بشناخت بيرون آمد مبهوت و پريشان خاطر و گفت : اهلا يا ابى القاسم ، و اين سخن از سر تواضعى و تذللى گفت . رسول گفت حق اين مرد تمام بده . بى هيچ توقف حق او تمام بداد . چون پيش قوم آمد ، او را ملامت كردند كه چرا قول رسول قبول كردى ؟ بو جهل گفت : آنچه من ديدم شما نديديد . به خداى كه ديدم بالاى سر او اژدهائى دهان باز كرده ، اگر من ابا مىكردم مرا فرو خواست برد . پس قوم بدانستند كه او راست مىگويد . ( 1 )

معجزهء ديگر :

بو جهل اوقات فرصت نگاه مىداشت و غفلت رسول را عليه السلام مترصد مىبود . يك روز رسول را ديد كه در سجده بود . پنداشت كه ظفر يافت بدانچه مطلوب او بود . سنگى بزرگ به چندان كه طاقت داشت و قدر قوت او بود برگرفت و قصد كرد تا بر رسول زند . خداى تعالى آن سنگ را در دست وى دوسانيد و چندانكه خواست كه سنگ از دست بيندازد نتوانست . چون بدانست كه نجات و رستگارى نخواهد يافت الا به رسول عليه السلام ، هم از رسول درخواست
b
56 تا دعا كند تا خداى تعالى او را از آن سنگ خلاص دهد . رسول عليه السلام دعا كرد . ( 2 )

معجزهء ديگر :

آن بود كه رسول عليه السلام برسيد به زنى از عرب نام او ام شريك ، و اين زن خواست كه مهمانى پيغامبر عليه السلام بكند . مشگكى بيرون آورد كه در آنجا روغن داشتى و در آنجا طلب گاو روغن كرد . نمانده بود . رسول عليه السلام آن مشگك را فرا گرفت و بجنبانيد . در حال پر از گاو روغن شد . جماعت كه در خدمت رسول بودند همه را از آن بداد تا سير شدند و باقى بدان زن بگذاشتند . ( 3 )

معجزهء ديگر :

آن بود كه رسول عليه السلام به درختى بگذشت بسيار شاخ داشت و اصلى ثابت . آن درخت را بخواند . درخت مىآمد