[ اخبار على عليه السلام به يارانش راجع به جريانهاى خود ]
( باب بيست و دوم : ) ابن عباس ميگويد : ما هفتصد سوار بوديم كه از مدينه مىآمديم در يكى از روزها كه در عبور بوديم شخصى از آن قوم گفت : اين سفر بىنتيجه است زيرا كه ما بسوى مردمى ميرويم كه همه خون عثمان را طلب ميكنند و راجع به اين موضوع گفتگوى زيادى در بين آنها در گرفت ، ابن عباس ميگويد : من نزد على عليه السّلام آمدم و گفتم : مگر نميبينى كه در در بين اين قوم راجع به اين مسافرت اختلاف رخ داده زيرا ميگويند :
براى چه به جنگ صد هزار نفر كه همه خون خواه عثمانند برويم .
على عليه السّلام بلند شد و خطبهاى خواند و فرمود : قسم به آن خدائى كه جان من در دست اوست كه در اين جنگ طلحه و زبير كشته ميشوند و اهل بصره شكست ميخورند و از اهل كوفه پنج هزار و ششصد يا پانصد نفر با شما خروج ميكنند .
ابن عباس ميگويد : ما حركت كرديم به خدا قسم همانطور شد كه على عليه السّلام فرموده بود زيرا كه سياهى لشكرى پيدا شد و من از آنها استقبال نموده از مردى پرسيدم شما چند نفريد ؟ گفت : پنج هزار و پانصد نفر ، از دو نفر ديگر پرسيدم آنها نيز همان جواب را گفتند .
( باب بيست و سوم : ) أمّ حكيم ميگويد : از على عليه السّلام شنيدم - در آن موقعى كه مردى به آن حضرت ميگفت : يا أمير المؤمنين براى خالد بن عرفطه استغفار كن زيرا كه در زمين تيم از دنيا رفته است - كه فرمود : دروغ ميگوئى به خدا قسم كه او نمرده و نخواهد مرد تا اينكه از باب الفيل داخل شود و بيرق