ابوسفيان در پاسخ عمر گفت : شما مردم و جانشين رسول خدا صلى الله عليه و آله را گواه مىگيرم كه من نفس خود را در راه خدا ، به زندان افكندم . سران مكّه نيز چنين سخنى گفتند و از اين رو ، امام عمر بن خطّاب - رضي اللَّه عنه - از آنان خشنود شد .
پس ابوبكر گفت : خدايا ، آنان را به بهترين چيزى كه اميد مىدارند ، برسان و نيكوتر از كردارشان ، به آنان پاداش ده و پيروزى بر دشمنانشان را روزىشان گردان و دشمن را بر آنان چيره مساز . « 1 »
هنگامى كه خروج صحابه از مكّه به مدينه براى طلب اذن و رفتنشان به جهاد ، نزد عمر بن خطّاب پذيرفته نيست ، چگونه تلاش آنها و كشورگشايىشان نزد شيعيان مقبول باشد ؟ اينها همه ، نسبت به جهاد شيخين است .
امّا دربارهء دعوى قيام آن دو به نشر احكام شريعت و اصلاح امور امّت - با چشمپوشى از اينكه دهلوى خليفهء سوم را از بحث خارج كرده است - بايد گفت :
شايسته بود دهلوى چنين امرى را دستاويز نسازد ؛ چرا كه اين سخن نفى آنچه را براى على عليه السلام ياد كرده است ، در پى دارد و همهء اينها با واقعيّت نمىسازد و با حقيقت برخورد مىكند ؛ زيرا رجوع شيخين ، به ويژه عمر ، به على عليه السلام در كارهاى دشوار و مسائل مشكل ، امرى است مشهور و مخالفان بدان معترفاند . چه بسيار كه عمر بن خطّاب مىگفت :
لَوْلا عَليٌّ لَهَلَكَ عُمَرُ .
اگر على نمىبود ، قطعاً عمر هلاك شده بود .
و چه فراوان بر زبان آورد كه :
قَضيَّةٌ وَ لا أباحَسَنٍ لَها .
مباد كه قضاوتى پيش آيد و كسى همچون ابوالحسن براى حلّ آن نباشد .
و نيز سخن مشهور و پر آوازهء او كه مىگفت :
هامش
( 1 ) . فتوح الشام 1 / 61 .